عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

... این روزها...

عزیزم خاله ی بزرگت مدتیه بیماره فکرمون حسابی مشغول بود این روزا و دلمون گرفته... حسابی هم نگران بودیم اما چیزی که مهم بود حفظ روحیه خودمون و شاد بودن و روحیه دادن به خاله جون بود... خدا رو شکر تا الان همه چی خوب پیش رفته انشاالله از این به بعد هم به خوبی پیش بره خدا خودش همه ی بیمارا رو شفا بده چند روزی هم هست که مادره یکی از دوستای کوچولوت که همزمان با تو بدنیا اومده ناخوشِ و تو بیمارستانِ شبا وقتی تو بغلم میخوابی ... هربار که از خواب بیدار میشم و پتو میکشم روت وقتی لقمه به دهنت میزارم و باهات بازی میکنم تموم فکرم پیش حسین کوچولو و مادرشِ الهی که زودتر مامان حسین کوچولو هم خوب و سرحال شه و برگرده پیش پسرکوچولوش...
7 دی 1394

نقاشی نقاشی

سعی میکنم بیشتر سرت رو با نقاشی کشیدن گرم کنم خونه که هستیم وسیله های متنوعی واسه سرگرمی داری اما خونه ی مامانی یا عزیز که میریم یه کیف پر از مداد رنگی و مداد شمعی با خودم میبرم و ترجیح میدم بجای نشستن پای تلویزیون نقاشی بکشی اما خوب تو نقاشی با رنگ انگشتی رو ترجیح میدی یه روز خوب ... نقاشی تو حموم ... و تمیز کردن دیوار بعد از اتمام کار           ...
7 دی 1394

یلدای نود و چهار

پاییز ... پادشاه فصل ها هم با شب یلدا تموم شد یلدای امسال خونه ی مامانی بودیم و جمع کوچیک خانواده با حضور بی بی لیلا گرمتر شده بود مامانی زحمت کشیده بود و یه عالمه خوراکی خوشمزه آماده کرده بود که تو همشون رو دوست داشتی اما قسمت اصلی اون شب که تو عااشقشی وحسااابی هم ازش لذت بردی درست کردن کباب کنار باباجون و عمو فرزاد بود... یلدات مبارک عزیزم       ...
7 دی 1394

تولد!!

از شیرینی گرفته تا کیک های بسته بندی هرچی که بشه شمع روش گذاشت جدیدا کیک تولده و جنابعالی اجازه ی خوردن صادر نمیکنی مگه اینکه یکی دو بار شمع رو فوت کنی و تولدت مبارک بخونی!!! تااازه فقط شمع نیس که!! میگی برو گوشی بیار ازم عکس بگیر!! ...
7 دی 1394

اربعین

مراسم های عزاداری محرم تموم شد اما تو هنوز تو حال و هوای محرمی واسه همین همینکه بهت میگیم میخایم بریم روستای حسن آباد به خیال دسته ی عزاداری سریع آماده میشی چهلم که خاله مریم نذری میداد تو تکیه همزمان دعای اربعین برگذار شد بیشتر مراسم مثل یه پسر بزرگ کنارم نشسته بودی بعد هم که من ازت خواستم بری با بچه ها بازی کنی میرفتی بازی میکردی و میومدی کنارم مینشستی     آخر مراسم چون نمیتونستیم چهل و هشتم بریم تکیه به رسم هرسال از تو و حدیث جون عکس گرفتیم عکسی که با تلاشی جمعی گرفته شد چون ماشاالله هردوتون اکتیو و پرتحرک هستید اصلا به مظلومیتتون تو این عکس نگاه نکن!! یه ربعی طول کشید تا بتونیم...
7 دی 1394

دوچرخه

سر صبح از خواب بیدار شدی چشمات هنوز نیمه بازه میری تو اتاق کجا؟ یه کاری مهمی دارم!! امروز دوچرخه بازی نکردم!! بهله بفرمایید دوچرخه بازی کنید! ...
7 دی 1394

دوست داری!!

بستنی دوست داری فرقی نداره چه فصلی از سال باشه چه موقعی از روز باشه چند تا بستنی و از چه نوعی تو یخچال باشه کلااااا دوست داری خالی کنی فریزر رو!!   نوش جونت عزیزکم ...
7 دی 1394