همایش بصیرت
ایلیا جون هفته ی گذشته یک همایش خانوادگی از طرف محل کار باباجون برگزار شده بود گفته بودیم قراره بریم جشن و تو طفلک شیرینم به هوای جشن حسابی شاد بودی و نمیدونستی قراره حوصله ات سر بره از سخنرانی های طولانی واقعا هم حق داشتی برنامه ها و صحبت های طولانی برای ما خسته کننده بود چه برسه به تو... همش میپرسیدی پس کی میریم جشن شکر خدا آخرین برنامه شون شاد بود و خنده رو آوورد رو لبت... بالاخره شارژ شدی اونقد که تو سالن غذا خوری یه سره صحبت میکردی... و البته جضور غزل جون و سحر جون که دیدنشون همیشه خوشحالمون میکنه... اون شب تو سالن غذا خوری شیطنت های سحر کوچولو خیلی توجه ات رو جلب میکرد ... حتی تو ...












