عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

یلدا و هزار و پانصد روزگی

میگم برگای پاییز برقصن عاشقونه برای این نگاهت که شاد و مهربونه پسرک پاییزی من پاییز ثانیه ثانیه گذشت به اندازه ی تموم برگ های پاییزی برات آرزوهای خوب دارم پادشاه پاییزی من یلدا دست های پاییز رو عاشقانه تو دست زمستون میذاره یادت باشه همیشه دست پادشاه زمستونی خونمون رو تو دستات بگیری یلدای امسال رو کنار مامان بزرگ باباعلی (بی بی لیلا ) بودیم یک شب گرم کنار بزرگتر ها ... که با بارش برف زیباییش صد چندان شد... پسرکم یلدای امسال همزمان بود با هزار و پونصدهمین روز بدنیا اومدنت... یلدات مبارک هزار و پونصد روزگیت مبارک عاشقتم ای تموم تار و پودم ...
1 دی 1395

غزل و سحرجون

عزیزکم مامان غزل جون و سحر جون به مناسبت شب یلدا برا تو و داداشی هدیه خریده بود مرسی خاله جون اون شب وقتی رفتیم دم در خونشون تا ازش بگیریم همینکه غزل و سحر رو تو پارکینگ دیدی سریع از ماشین پیاده شدی و بهمون ملحق شدی و اینگونه شد که ... خاله جون برای تو و داداشی پاپیون با تم یلدا خریده بود که تو عکسای شب یلدای امسالت میبینیشون واقعا دلمون نمیومد ازشون جدا بشیم و بریم انشاالله زودتر فرصت شه تا دور هم جمع شیم ...
1 دی 1395

خانه ی بازی باربد

عزیزکم ده روزی بخاطر بیمار شدن باباجون تو خونه موندیم و جایی نرفتیم حتی خونه ی عزیز و مامانی بعد از خوب شدن باباجون و برگشتش به سرکار واسه اینکه روحیه ات عوض شه یه روز تصمیم گرفتم ببرمت بیرون تا واسه اولین بار بعد از به دنیا اومدن داداش تنها بریم پارک چون هوا سرد بود بردمتون پارک سر پوشیده اینبار بر خلاف دفعه های قبل عاااشق استخر توپ بودی و بیشتر وقتت رو اون تو گذروندی ماشاالله اونقد بزرگ شدی که به نظرم میومد همه وسیله های بازی برات کوچیکه... شکر خدا خیلی بهت خوش گذشت اونقد که رضایت نمیدادی بریم خونه و ناچارا... مجبور شدیم بریم پارک بردیا امیدوارم بازم فرصتی دست بده تا بتونم ببرمت بیرون &...
1 دی 1395

خونه ی خاله

یه شب از شبا رفتیم خونه ی خاله اون شب خیلی بهت خوش گذشت کنار آناهیتا جون   بازی و خنده و سر و صدا اونقد که فکر کنم بعد از رفتنمون همسایه های خاله یه نفس راحت کشیدن... پسری یعنی وقتی بزرگ شی رابطت با دختر خالت چطوریه؟! ...
1 دی 1395

همبازی

اونقد از بازی کردن با داداش لذت میبری که خستگی از تنم میره بیرون اما خوب شیوه ی بازیت یه کم برا سن و سال داداش نا مناسب و باید چهار چشمی حواسم بهت باشه! بدبختی اینجاس که اون فسقلیم پا به پاااته و میخنده از کارهات! یه موقع هایی وسط بازیتون میگم نکن ایلیا داداش دردش میاد یا خطرناکه! میگی اون که داره میخنده!! واقعا نمیدونم چی باید بگم اینجور وقتا! ...
1 دی 1395

امید دلنواز من...

مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها   نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ س...
13 آذر 1395

و عهدی که وفاست

اربعین و رحلت رسول خدا(ص) مثل هر سال تکیه ی روستای حسن آباد بودیم هر دو شب با بچه ها حسابی بازی کردی و بیشتر از همه با حدیث جون و اما طبق یک رسم قدیمی: مامان حدیث جون زحمت گرفتن این عکس رو کشیده مرسی مامانش این عکسی هم که میکس کردی خیلی قشنگ شده دلم نیومد اینجا نذارمش با اجازه... این عکس ها هر سال در شب رحلت پیامبر ازتون گرفته شده ماشاالله چقدر تغییر کردید هرسال عمرتون دراز و تنتون سالم   ...
13 آذر 1395