تماشای بارون
خوشبختانه بهار امسال آسمون سخاوتمند بود و بیشتر از همیشه بارید... ...
نویسنده :
مامان فاطیما
13:05
عجبااااا
ایلیا داری چکار میکنی؟؟؟ میخوام به تلویزیون دست بزنم! میدونی چرا اون تلویزیون رو زدن رو دیوار؟ واسه اینکه تو دست نزنی! پس باید بزنن به سفق (سقف) ...
نویسنده :
مامان فاطیما
13:03
گردش با عمه جون
عزیزکم روزهایی که ما مشغول و سرگرم کارهای خونه بودیم عمه جون یه روز تو رو با خودش برد بیرون تا کمی بگردونتت خیابون گردی و پارک گردی و آخرش هم یه پلاستیک پر از بستنی با سلیقه ی خودت عمه جون ممنون برا مهربونیاات ...
نویسنده :
مامان فاطیما
13:00
برادرانه
کلا زیاذ ذوست نداری بایستی تا من ازت عکس بگیرم و موقع عکس گرفتن انواع شکلک ها رو از خودت در میاری اما خوب وقتایی که میگم بیا کنار داداش بشین تا عکس دو تایی بگیرم ازتون سریع میای نود درصد مواقع هم همینکه میشینی پیشش سریع میبوسیش فدای دل مهربونت همیشه تکیه گاه داداش کوچولوت باش ...
نویسنده :
مامان فاطیما
12:55
سقوط آزاد
نمیدونم این کلمه از کجا به دایره ی لغاتت اضافه شده یا از کارتن هایی که میبینی یا از بچه هایی که باهاشون هم بازی میشی در هر صورت در عین با مزه بودن خیلی خطرناکه اوایل بسنده میکردی به سقوط آزاد از روی لحاف هایی که تو کمد عزیزشون بود اما حالا بی محابا از هر بلندی بنای سقوط آزاد میزاری سقووووط آزاد و بعد میپری پایین تا جایی که بشه حواسم بهت هست اما یه موقع که حواسم نباشه میپری... خیلی وقتا پا درد گرفتی اما از رو نرفتی امیدوارم به زودی متوجه خطر اینکار بشی تا بلایی سر خودت نیاووردی ...
سلام سلام
سلام عشق مامان یه ماه و اندی از آخرین پست وبلاگت میگذره وااااسه اینکه تو این مدت حسابی درگیر بودیم بخاطر اسباب کشی و جابجایی بسااااااطی داشتیمااااااا جمع کردن وسیله ها با وجود شما دو تا یه طرف بهونه گیری و ناراحتی تو بخاطر اینکه نمیتونستم برات زیاد وقت بزارم و خونه بهم ریخته بود یه طرف آماده نبودن خونمون و اینکه مجبور بودیم مدتی رو خونه مادر بزرگا بگذرونیم یه طرف وایی روز اسباب کشی اونقدر من رو اذیت کردی که حد نداشت فقط دلم میخواس بشینم و زار زار گریه کنم درک میکنم تو هم شرایطت خوب نبود خوابت کم شده بود خونه بهم ریخته بود وسیله ای واسه سرگرمی نداشتی خلاصه که گذشت... هنوزم دلتنگ خونه قبلیمون میشی و...
نویسنده :
مامان فاطیما
9:23
جاناااااان من...
یکی از سرگرمی های این روزات اینه که گوشی من رو میگیری میری تو گالری و بخش عکس ها بعد شروع میکنی به ویرایش عکس ها بعد هم میگی بیا مامان بزارش تو اینددرنت (اینترنت) ...
نویسنده :
مامان فاطیما
10:43
فوتبال
پسر است دیگر... آخه از حالا؟ نیم وجب بچه تو رو چه به فوتبال!!! خدا به دادم برسهههههههه ... لااقل خداکنه مثل باباجون پرسپولیسی نباشی!! ...











