عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

درس میخونم

ایام امتحانات باباجون بسکه باباجون رو در حال خوندن کتاب دیده بودی جزوه هاش رو میگرفتی و با حس و حال میخوندی     شیطونک من فدای خنده ی لبات و برق چشاااات ...
11 بهمن 1394

مهارت های دستی

یک روز در خانه نقاشی روی بادکنک و تقویت مهارت های دستی تمرینی برای اینکه بدونی تا چه حد مجازی ماژیک رو روی بادکنک فشار بدی تا نترکه آفرین عزیزم بعد از ترکوندن دوتا بادکنک خوب دستت آومد     ...
11 بهمن 1394

اختراع بازیهای جدید

تو میتونی یه بازی جدید از خودت اختراع کنی و ساعت ها باهاش سرگرم باشی مثلا میتونی بری در جعبه ی شیرینی که گذاشتم تا بندازم بیرون از آشپزخونه بیاری و با مداد رنگی هایی که برای نقاشی برات آووردم یه ساعتی خودت رو سرگرم کنی!!!   ...
11 بهمن 1394

نقاش کوچولو

ایلیا جونم اول از همه بازم یه معذرت خواهی بهت بدهکارم بابت تاخیرم تو آپ کردن وبلاگت و بعد... این اولین نقاشی با موضوعِ که خودت کشیدی همیشه خط میکشیدی و میاووردی پیش ما و میپرسیدی چی کشیدم؟ و خیلی از خط های تو نقاشیت بی معنی بود اما چند روز قبل این نقاشی رو کشیدی و آووردی پیش من و گفتی: مامان اینا درختن... اینم یه ابر... داره ازش بارون میباره رو این درختا... ...
11 بهمن 1394

جشن میلاد پیامبر

دوشنبه هفتم دی ماه موسسه ساقی کوثر به مناسبت میلاد پیامبر جشن داشت ما هم به دعوت خاله جون و عمو مرتضی و آناهیتا تو جشن شرکت کردیم برنامه از ساعت شش شروع میشد و ما ساعت هشت رفتیم به سالن اما خوب دقیقا به موقع رسیدیم چون  همزمان با ورودمون برنامه ی گروه کودک (برپا و برجا) تو سالن شروع شد برات جالب بود  دیدن برنامه ی کودکی که از شبکه استانی پخش میشه به صورت زنده بعد از برنامه رفتیم رو سن اما تموم حواس تو پیش بادکنک هایی بود که دو طرف سن بود به خاله جون گفتیم بادکنک میخوای اونم ازت پرسید چندتا میخوای؟! تو هم طبق معمول گفتی: هشت تا! و خاله جون هشت تا بادکنک بهت داد     ...
9 دی 1394

فروشگاه و ...

رفتن به فروشگاه و هل دادن چرخ دستی رو خیلی دوست داری تو آخرین باری که رفتیم فروشگاه همونطور که بین قفسه ها میچرخیدیم چشمت به یک میز پر از اسباب بازی افتاد داد زدی اینجا رو نگااااا و دویدی سمت میز زمین سر بود و به شدت به یکی از قفسه ها برخورد کردی فدات شم خیلی دردت اومد! میون گریه میگفتی یادتون نره برام لگو بخرید!!! ...
7 دی 1394

دندونک و چرکولک

عزیزکم یادم رفته بود برات بنویسم اول آذر واسه اولین بار دندون پر کردی قبلا چندباری واسه دندونات رفته بودیم دندون پزشکی خیلی خیلی عالی بودی و همکاری میکردی همیشه دکترای دندون پزشک متعجب بودن البته همیشه فقط واسه معاینه و ویزیت میرفتی تو آخرین ویزیت دکتر صالحیان که متخصص دندانپزشکی اطفالِ تشخیص داد یه دندونت نیاز به پر کردن داره و برای یک آذر نوبت داد چون قبلا رفته بودی به دندون پزشکی و مشکلی با این موضوع نداشتی تموم وقتی که تو سالن انتظار بودیم مشغول بازی و شیطنت بودی از این صندلی به اون صندلی میرفتی و میگفتی من اینجا رو خیلی دوست دارم وقتی نوبتمون شد خیلی عالی رفتی داخل من و باباجون با هم تو رو برد...
7 دی 1394