عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

ژیمناستیک

عزیزم بردن به کلاس و اینکه تو طاقت بیاری بمونی تو کلاس یه معضل بزرگه بعد از کارگاه های مادر و کودک... مهد دایان.... کلاس نقاشی اینبار تو کلاس ژیمناستیک اسمت رو نوشتم این کلاس ها هربار  بخاطر ناراحتی تو از حضور در کلاس نیمه کاره رها شد... اما اینبار عزمم رو جزم کردم تو باید یاد بگیری حضور در کلاس و جدا بودن از من رو با مربیت صحبت کردم که اگه از کلاس میای بیرون یا حرکات رو انجام نمیدی فعلا بهت سخت نگیره بهش گفتم فعلا هدفم اینه که عادت کنی به موندن تو کلاس چند جلسه ی اول از کنارم تکون نمیخوردی با اینکه تایم کلاس کوتاهه همش میگفتی خسته شدم بریم خونه اما خوب خدا رو شکر الان بیشتر میمونی تو کلاس با بچه...
12 مرداد 1395

امامزادگان علویان

شب شهادت امام جعفر صادق(ع) واسه اینکه حال دلمون خوب شه رفیم زیارت زیارت امامزاده علوی ... چقدر آرامشبخش ....چه سکوت دلنشینی آدم روحش پر میکشید تا آسمون تو هم خیلی اونجا رو دوست داشتی و همه ی گوشه کناراش سرک کشیدی       لباسایی که تنته سوغاتی خاله جون از مشهده... ...
12 مرداد 1395

دوره همی

بعد از مدت ها یه دوره همی متفاوت داشتیم خونمون اینبار مادربزرگا و پدربزگات با هم خونمون بودن اون شب با عمه عارفه خیلی بهت خوش گذشت... حسابی سوء استفاده کردی و به عمه امون نمیدادی طفلکی یا باهات بازی میکرد یا برات کتاب میخوند   آخی چقد بزرگ شدی نازنینم بهار نود و سه ..... تابستان نود و پنج       ...
12 مرداد 1395

تولدانه

ایلیا جونم هفتم مرداد تولد آناهیتای عزیزم خونه ی عزیز و بابایی قبل رفتن گیر داده بودی چون آناهیتا دختره باید براش عروسک بگیریم خونه ی عزیز طبق معمول اینجور دوره همی ها تو مشغول بازی با علی و علیرضا بودی و جمع کردن همگیتون برای عکس کار سختی بود وای که علاقه ات واسه فوت کردن شمع کیک های تولد داستانیه تو هر جشن تولد هزار بار شمع رو روشن میکنن تا تو امون بدی صاحب تولد فوتش کنه دایی بهمن مسؤول اینکاره و خیلی صبر و حوصله داره آناهیتا جونم الهی صد ساله شی دخدر مرسی برای اون شب بیاد موندنی ...
12 مرداد 1395

سیمرغ

    ایلیای مامان چهارشنبه سی ام تیر شب با بابایی محمد و مامانی و عمه ها رفتیم پارک سیمرغ با عمه ها رفتی گشت و گذار و پیاده روی تو پارک ... با هم رفتیم شهر بازی و چرخ و فلک سوار شدی... یه شب مهتابی شاد و عالی   مرسی عمه جون بابت عکس ها                ...
12 مرداد 1395

پارک

وقتی تو یه روز گرم من و ایلیا و داداش واسه خرید میریم بیرون و آاقا ایلیا اصرار میکنه بریم کمی تاب بازی کنه!!!!! ...
30 تير 1395

آب بازی

هوا بس ناجوانمردانه گرم است ....آی این روزا چون هوا گرمه اجازه میدم بیشتر بری حموم تقریبا هر روزی که خونه ایم تنهایی و روزایی که خونه ی عزیز هستیم با بابایی عبدالله میری حموم روزایی که خونه ایم حموم رو گرم میکنم یه تشت پر از آب (و صد البته شیر آب بسته) تموم اسباب بازیهایی که تو آب خراب نمیشن رو بهت میدم و حسابی سرگرم میشی ... یک جمعه گرم تابستونی ...
30 تير 1395

آبشار

پارکی که نزدیک به خونه ی جدیدمونه و احتمالا تو از این به بعد بیشتر به این پارک میری پارک آبشار ...
30 تير 1395