عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

آموزش

روزایی که خونه ی عزیز هستیم و علی هم اونجاس تو رو میبره توی حیاط خونه ی عزیز و سعی میکنه بهت دوچرخه سواری یاد بده قبلا بیشتر دوچرخه سواری دوست داشتی نیم پا نیم پا مسافت طولانی ای رو میرفتی اما وقتی پند باری زنجری چرخت بخاطر نیم پا زدن در رفت خورد تو ذوقت امیدوارم زودتر یاد بگیری دوچرخه سواری رو تا لذت ببری از سواری کردن ...
14 تير 1395

تولد باباجون

باباجون بهترین بابای دنیاس... با تموم خستگی هاش برات وقت و انرژی میزاره حتی وقتی خسته و کوفته از سر کار میاد یک ساعتی باهات کشتی میگیره و تو میپری رو سر و کولش اونقدر دیدن این صحنه ها لذت بخشِ که حد نداره سی خرداد تولد باباجون بود بهترین بابای دنیا تولدت مباااارک     ...
14 تير 1395

ماشین سواری

ایلیای نازنینم فرشته کوچولوی من ممنون که با تغییراتی که تو این مدت اتفاق افتاده سازگارانه رفتار کردی همه میگفتن ورود فرزند دوم مثل یک سونامی برای تو میشه... اما چقدر تو خوب و منطقی کنار اومدی با بودن یک عضو جدید در خانوادمون هرچند ما هم تموم سعیمون رو کردیم که بیشترین وقت و توجهمون رو معطوف تو کنیم تنها چیزی که فعلا اجتناب ناپذیره اینه که کمتر از قبل میتونم ببرمت بیرون از خونه قبلا میبردمت پارک پیاده روی و گردش اما حالا حتی وقتی تموم عزمم رو جزم میکنم و برنامه ریزی میکنم تا صبح سه تایی بریم بیرون باز یه اتفاق پیش بینی نشده میفته و برنامه تغییر میکنه... شرایط کاری باباجون هم طوری شده که ساعت های کاریش بیشتر و باالطب...
14 تير 1395

بارون

همونطور که بارها گفتم عاااشق بارونی یه روز که خونه ی مامانیشون بودیم یکدفعه بارون شروع به باریدن کرد و ...     اون روز امیر جواد جون هم خونه مامانی شون بود... و آخرش بعد از اینکه حسابی خیس شدی و یخ کردی رضایت دادی بریم تو خونه... راستی امسال هم مثه پارسال موهاتو کوتاهه کوتاه کردیم تا تو تابستون خنک شی...   ...
19 خرداد 1395

نیمه شعبان

شب و روز نیمه شعبان همه جا جشن بود و تو امسال بیشتر متوجه ی این جشن ها میشدی بیشتر از همه از خوردن شیرینی و شربت تو جشن ها خوشت میومد... بعد از ظهر نیمه ی شعبان رفتیم خونه ی مامانی تو کوچشون جشن بود موقع غروب هم خاله ی باباجون اومد اونجا که حسین جون هم باهاشون بود شب بعد ازاینکه از جشن برگشتید خونه تو و حسین جون حسابی با هم بازی کردید اونقدر بازیتون پر هیجان و پر سر و صدا بود که صدای همه رو در آورده بودید... ...
19 خرداد 1395

عجبااااا

ایلیا داری چکار میکنی؟؟؟ میخوام به تلویزیون دست بزنم! میدونی چرا اون تلویزیون رو زدن رو دیوار؟ واسه اینکه تو دست نزنی! پس باید بزنن به سفق (سقف) ...
19 خرداد 1395