عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

بوووووف

یه کار بامزه ای که موقع خوردن غذا میکنی اینکه به محض ورود قاشق به دهنت احساس خوش صدایی میکنی و شروع به آواز خوندن میکنی یه صدایی شبیه بوووووووووو و اینجوری تموم غذایی که تو قاشق هست میپاشی به اطراف!!!!! دقیقا نمیفهمم منظورت از اینکار چیه! اما تو کتاب همه ی کودکان باهوشند اگر... نوشته بود اینکارا تمریی واسه صحبت کردنِ!! راستی ترجیح میدی غذایی که تو ظرف برات بریزم سربکشی به جا اینکه با قاشق بخوری!!   ...
28 خرداد 1392

سرگرمی های تازه

تو ماهی که گذشت چندتا سرگرمی تازه پیدا کردی یکیشون خوردن انگشت شصت پاته!!!! وقتی خوابیده باشی پاتو میکشی بالا به سمت خودت و شروع میکنی به خوردنش وقتی که نشستی نود درجه خم میشی و سرتو میاری طرف پات و شروع میکنی به خوردنش!!! آخه مگه مزه انگشت شصت دست با شصت پا فرق داره؟! چرا اینقدر به خودت زحمت میدی عسلم؟! گاهی تو خونه کفش پات میکنم که نخوری انگشتت رو عصبانی میشه از اینکه نمیتونی بخوری انگشتت رو و سعی میکنی کفشت رو در بیاری ... ...
28 خرداد 1392

سومین مروارید

مبااااااااااااااااااااااااااارکت باشه عزیزکم بیست و پنجمین روز از خرداد آخر شب داشتی با باباجون بازی میکردی و میخندیدی یکدفعه در حال خندیدن یه مروارید کوچولو رو لثه ی بالایی ت دیدیم بله... سومین دندون دردونه ی من دندان پیشین مرکزی سمت چپ بالا........... بیست و پنجم خرداد نود و دو بالاخره سومین مرواریدت نمایان شد خیلی بخاطر این دندونت اذیت شدی خدا رو شکر که گذشت   ...
28 خرداد 1392

ایلیای من حماسه آفرید

روز بیست چهارم خرداد انتخابات ریاست جهوری ایلیای من به عنوان یک رای اولی حماسه آفرید واسه رای دادن رفتیم مدرسه ی قدیمی باباجون اینجا هم جلوی در مدرسه اس پسرکم امسال سهیم بودی تو تعیین سرنوشت کشورت ...
28 خرداد 1392

هفت ماهگی

ایلیا جان ماهی که گذشت ماه شروع غذای کمکی بود غذا دادن رو از فرنی شروع کردیم و بعد کم کم غذاهای دیگه رو اضافه کردیم حریره بادوم ... حریره ی چهار مغز...سوپ ... سرلاک برنج و شیر.... سرلاک گندم و شیر و گاهی آب سیب تو این ماه دندونای بالا خیلی اذیتت کردن هرچقدر برای در آووردن دندونای اولت اذیت نشدی و راحت مرواریدای کوچولوت نمایان شدن اینبار اذیت شدی بیمار شدنت یکی از تلخ ترین اتفاقای هفت ماه اخیر بود یه جورایی درمونده شده بودم از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیومد اما شکر خدا بعد از یه هفته کم کم بهتر شدی شیطون تر شدی گردش رو خیلی دوست داری و هر وقت ماشین آقاجون و بابایی رو میبینی...
28 خرداد 1392

عذر تقصیر

ایلیای من عذر تقصیر برای قصور در نوشتن روزمرگی های هفتمین ماه زندگیت این روزها دستم همراهی نمیکرد برای ثبت خاطراتت میدانم آنقدر بزرگی که میبخشی مرا ...
28 خرداد 1392

من اومدم با دندونام

سلام دردونه ی من خیلی صبر کردم تا مرواریدای سفیدت موقع خندیدن نمایان بشه و عکسش رو تو وبلاگت بزارم اما انگار به این زودی قرار نیس معلوم شه     پینوشت1: این عکس به سفارش دایی ابوالفضل (داییٍ باباجون) گرفته شده پینوشت2: با تشکر از زن دایی و فاطمه جون، مامانی و خاله ی حدیث جون و بقیه کسایی که خواننده های خاموش وبلاگ ایلیا هستن  ...
30 ارديبهشت 1392

مکعب و حلقه ی هوش

سلام ایلیا جونم چند وقت پیش باباجون برات مکعب هوش خرید حلقه های هوشم که موقع خرید سیسمونی عزیز برات خریده بود روی بسته بندی هردوشون نوشته بود مناسب کودکان 6 ماه تا دو سال! الان چند روزیه که میارمشون تا باهاشون بازی کنی! اما بیشتر از خوردنشون لذت میبری تا بازی کردن باهاشون!!!!!!!! یعنی خوردنشون باعث میشه تو باهوش بشی؟!!! ...
28 ارديبهشت 1392

ایلیای خوابالوو

ایلیا جونم وقتی میخوابی اونقدر خونه آروم میشه که دلم میگیره من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند...   تازگیا تو خواب غلط میزنی         ...
28 ارديبهشت 1392