عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

واکسن شش ماهگی

و امااااا چون دیروز جمعه بود امروز بیست و یکم شما رو بردیم برای واکسن زدن من و تو و عزیز و بابایی پسر فوق العاده ی من فقط لحظه ای که سوزن رو تو پات فرو کردن یه جیغ بنفش زدی اما بعدش همینکه از روی تخت بلندت کردم شروع به بازی با اسباب بازیهای اونجا کردی وزنت: 9 کیلو و 600 (ماشاالله) قدت:74 سانتی متر (ماشاالله) بر عکس ماه های قبل که هر ماه یک کیلو وزنت بالا میرفت این ماه کمتر وزن اضافه کردی به خاطر دندون در آووردن اما خوب بهیاری که اونجا بود گفت وزن و قدت برا یه بچه ی شش ماهه عالیه خصوصا قدت گفت دقت کردی چقدر قدش بلند شده؟! منم گفتم ماشاالله وقتی اومدیم خونه تا بعد از ظهر خوب بودی اما بعدش کم کم بی قرار شدی بغل هیچ...
22 ارديبهشت 1392

نیم سالگی

سلام نازنینم دیروز به مناسبت ورود شما به هفتمین ماه زندگیت و اینکه به طور رسمی میتونی غذا خوردن رو شروع کنی یه جشن کوچیک سه نفره گرفتیم به عنوان اواین غذای کمکی بهت حریره بادوم دادیم  باباعلی برات چهار مغز خریده که کم کم به غذات اضافه میکنیم بادوم+فندق+گردو+پسته نوش جونت    خیلی برای غذا خوردن تقلا میکنی معلومه حسابی شکمویی یه عادت غذایی جالب داری مثل باباجون حتما باید غذات گرم باشه همینکه غذا یه کم سرد میشه وقتی بهت میدم از دهنت میاری بیرون! انشاالله همیشه رزق و روزیت مثه شیر مادر حلال حلال باشه           ...
21 ارديبهشت 1392

روز مادر

نازنینم آمدی تا من زیباترین حس دنیا را تجربه کنم و لایق والاترین نام دنیا شوم آمدی تا بهتر قدردان مادری باشم که با وجود مادر شدنم هنوز نگران من است ممنونم برای هدیه ای که به من دادی هنوز باورش سخت است هربار که به تو نگاه میکنم جز شکر یگانه ی بی همتا چیزی به زبانم نمی آید وقتی خود را در آغوشم پنهان میکنی وقتی صبح با لبخند جواب سلامم را میدهی وقتی شب آسوده کنارم میخوابی میفهمم که خواجه اشتباه میکرد که میگفت بر هر نفس دو شکر واجب است بر هر نفس هزاران شکر واجب است خدایا شکر مامانم سلام منو ببخش که هنوز اونقدر بزرگ نشدم که اینا رو به خودت بگم منو ببخش اگه هنوز اونقدر بزرگ نشدم که پاهاتو ببوسم مامان خیلی دوستت دار...
15 ارديبهشت 1392

بهار آمد و ...

سلام نازدونه این روزا نه معلومه بهار نه معلومه زمستون لباس آستین کوتاه تنت میکنم و از خونه میریم بیرون اما سوءیشرتت رو هم با خودم میرم وای که چقدر دلم میخواد هوا زودتر گرم شه تا تو رو ببرم بیرون اونقدر با اشتیاق به اطرافت نگاه میکنی وقتی میریم بیرون که لذت میبرم دوست دارم روز به روز به دونسته هات اضافه بشه خوب میدونم الان هرچی میبینی واست یه تجربه ی جدیده مسافر کوچولوی من خیلی عزیزی برام       ...
8 ارديبهشت 1392

مینویسم...

مینویسم برای چشمانت که ستاره ی زندگیم شد در راه فتح قله ی عشق مینویسم برای تو که هر لحظه نفس کشیدنت رنگ زندگیمان را آسمانی تر میکند مینویسم برای تو که با خندیدنت جهان میخندد مینویسم برای تو که با گریستنت آسمان گریه میکند یا شاید... مینویسم برای خودم مینویسم تا دست روزگار نتواند گرد فراموشی بر این روزهای شیرین بریزد مینویسم تا روزی که بزرگ شدی نشانت دهم بهانه ی زندگی منو و پدرت بودی و هستی مینویسم تا یادم بماند هر ثانیه باید شاکر باشم خدا را مینویسم تا شاید روزی حتی ثانیه ای خواندن این نوشته ها خنده را مهمان لب هایت کند. مینویسم اگر زنده باشم و مهلت نوشتن باشد تا هجدهمین بهار زندگیت برایت مینویسم مینویسم تا برای مهمتری...
8 ارديبهشت 1392

آش دندونی

سلام عسلم این سومین پست به مناسبت دندون در آووردن شماست. پنج شنبه پنجم اردیبهشت به خاطر دندون درآووردنت مامانی زحمت کشیدو برات آش دندونی پخت خدا بهش سلامتی بده کلی زحمت کشید. آقاجون و عمه ها هم زحمت پخش کردن آش دندونی بین آشناها رو کشیدن دست همشون درد نکنه ...
8 ارديبهشت 1392

ایلیا و باباجون

نازنینم پسر کوچولوی من روز به روز بیشتر شبیه باباجون میشی روز به روز بیشتر وابسته به باباجون میشی عادت کردی که شبا حتما باباجون برات بخونه تا بخوابی عاشقم من عاااااشقی بی قرارم کس ندارد، خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم... همینکه باباجون شروع میکنه به خوندن چشمات رو میبندی و آروم میشی اگه نخونه چشماتو باز میکنی و نگاهش میکنی باباجون اونقدر برات میخونه تا خوابت ببره از وقتی خیلی کوچولو بودی علاوه بر اینکه مامانی و عزیز تو رو میبردن حموم باباجون هم تو رو میبرد حالا هم که بزرگ شدی و عاشق آب بازی با باباجون من به فدای اون خنده ی شیرین و کیف کردنت با مهارت کناره های وان رو میگیری و پا...
30 فروردين 1392

مهمونی

ایلیای عزیزم دیروز (بیست و نهم فروردین) رفته بودیم مهمونی یه جمع کوچیک و صمیمی از دوستای دانشگاهم که دو تا از اونا تقریبا همزمان با من مامان شدن سایدا جون تقریبا چهار ماه از تو بزرگتره غزل جون دو ماه از تو کوچیکتره هم به من که مدتها بود دوستام رو ندیده بودم خیلی خوش گذشت هم به تو نمیدونم وقتی که بزرگ بشی هنوزم میشناسیشون یا نه اما دوست دارم حالا دوستای خوبی برای هم باشید سایدا جون متولد نهمین روز از پنجمین ماه سال نود و یک و غزل جون متولد اولین روز از دهمین ماه سال نود و یک ...
30 فروردين 1392