غریبگی
سلام پسر کوچولوی مامان
ایلیا جونم... چند وقت پیش قرار بود چند نفری از اقواممون برن مکه...
قبل رفتنشون به رسم همیشه رفتیم تا بهشون التماس دعا بگیم
با عزیز و بابایی و خاله منیره و دایی بهمن
اولین جایی که رفتیم خیلی راحت از توی بغلم اومدی پایین و با بچه ی کوچیکی که اونجا بود شروع کردی به بازی
خیلی راحت میرفتی پیش همه و حتی با اقایون توپ بازی میکردی!!
اما دومین خونه ای که رفتیم!
به محض ورودمون شروع کردی به گریه و فریاد زدن!
طوری که مجبور شدم برگردم و توی راهرو بنشینم!
همینکه میرفتم تو خونه دوباره گریه میکردی!
اصلا نفهمیدم چرا!
کی تو خونه بود که ازش میترسیدی و غریبگی میکردی؟!
خلاصه که فکر کنم واسه عید بساطی داشته باشیم!
بعد از برگشتنشون ما رو دعوت کرده بودن سالن
حسابی غصه ام گرفته بود که احتمالا اونجا هم دائم مشغول گریه کردن باشی
امااااا
کاملا برعکس
به محض ورودمون شروع کردی با بچه ها بازی کردن و دویدن تو سالن
تا آخرش هم ننشستی
دائم بین میزها میچرخیدی و بازی میکردی و میخندیدی
راستی توی سالن بالاخره تونستم از تو و مارال جون که فقط سه روز کوچیکتر از توء عکس بگیرم
هرچند اونقد ورجه وورجه میکردید که زیاد خوب نشد

مارال جون هم دقیقا مثل تو شیطون بود و حسابی اونجا راه رفت
ماشاالله...



غریبگی
