عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

ایلیا و محمد کیان

1393/7/2 8:29
نویسنده : مامان فاطیما
393 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم

دیروز من و تو و محمد کیان جون و خاله زهرا چهارتایی رفتیم امامزاده

اول که دیدیشون خیلی آروم و آقا از بغلم تکون نمیخوردی

براتون پفیلا و شیر عسل خریدم تا اونجا سرتون گرم باشه

((عروسکی که دستت نه به عنوان غنیمت! خندونک به عنوان یادگاری از محمد کیان جون گرفتی...))

هرچی که خاله زهرا باهات حرف میزد جوابش رو نمیدادی!

هرچی بهت گفتم شعر بخون اصلا هیچی نگفتی

محمد کیان جون اولش حسابی غریبی میکرد

از بغل مامانش نمیومد پایین

چشاش اشکی بود و بداخلاق

امااااا

چند دقیقه ای که گذشت یخ جفتتون باز شد

ماشاالله هزار ماشاالله تو تند و تند حرف میزدی

و محمد کیان نازنینم تند و تند راه میرفت

محمد کیان کتاب ها رو میریخت و تو از این کارش ذوق زده میشدی

با خنده میومدی میگفتی نی نی کیتاب انداخت

و به زور کتابا رو میدادی بهش تا بزاره سرجاش

محد کیان دائم میرفت سمت در خروجی

تو احساس مسئولیت میکردی و میرفتی میاووردیش

تاااااااااازه وقتی میرفت اونطرف واسش اخم هم میکردی خنده

رفتیم زیارت کردیم

بعد از زیارت گیر داده بودی به فانوس هایی که داخل ضریح روشن بود

میگفتی لامپ رو خاموش کنیم بریم!!

موقع رفتن که شده بود تازه بلبل زبون شده بودی

گفتی شعر قلقلیه بخونم

با هم خوندیم

تموم که شد گفتی حالا پروانه ی شایسته

موقع رفتن خاله زهرا بهت گفت چه کفشااای قشنگی!

بهشون نگاه کردی و گفتی برام بزرگه!!

کفشای عیدت بود، تو تابستون میخواستی بپوشیشون بهت میگفتم برات بزرگه تو ذهنت مونده بود...

روز خیلی خوبی بود

اونقد که از کارای شما دو تا خندیدم یه عالمه انرژی مثبت گرفتم...

محمد کیان جون یه سال از تو کوچیکتره

یعنی تو پارسال انقدی بودی؟! خدایا شکرت

پسندها (2)

نظرات (2)

مامان حدیث
2 مهر 93 8:49
آناهیتا
3 مهر 93 14:22
چه با نمک ایلیا انگار داداش بزرگش شده بوده و او رو از کارای بد منع میکرده