عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

روزمرگی هایت

1393/7/6 23:15
نویسنده : مامان فاطیما
383 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم

پنج شنبه بابایی اومد دنبالمون تا ما رو ببره خونشون

برات شیر عسل خریده بود

همینکه نشستیم تو ماشین و بابایی شیر عسل رو داد بهت

گفتی بابایی جاییزه نکیدی؟! (بابایی جایزه خریدی؟)

آخه باباجون واسه تشویقت موقع از پوشک گرفتن

هر روز برات یه چیز کوچیک میگرفت و میگفت جایزه ی ایلیاس

...

ایلیا: سلام کاله

خاله مریم: سلام گل پسر چطوری؟

ایلیا: چطورم.

(چون همیشه ازت میپرسیدن خوبی و تو میگفتی خوبم جواب چطوری رو هم با چطورم دادی!)

...

رفتیم برات کفش بخریم

تو اولین مغازه یه کفش پات کردیم کاملا اندااازه

ایلیا: اندازه ام نیس!

اندازه ات مامان جون

اندااااااااااااازه نیست

اندااااااااااااازه نیست

و بعد شروع به گریه

رفتیم یه مغازه دیگه

مغااازه حسابی شلوغ بود

نگاه کردی و گفتی بریم تو ایلیا گی یه میکنه! (ایلیا گریه میکنه!)

خلاصه که یه کفش پسندیدی و گفتی نقنگه (قشنگه) و رضایت دادی به خرید کفش

***

با بابایی و مامانی و عمه ها رفتیم بیرون

بیسیار مودب هرکسی رو دیدی دست دادی

و حتی تو سلام کردن به دیگران پیش قدم میشدی

یکی از دوستای بابایی رو دیدیم

بابایی گفت ایلیا بیا به عمو دست بده و سلام کن

تو هم رفتی سمتش

به یک قدمیش که رسیدی

آقای عمو گفت بلللد نیست

آقا پسر ما هم بهش برخورد و از همون راه برگشت

هرچی بابایی بهش گفت بیا

گفتی: ایلیا بلد نیست!!!

...

ساعت خوابت بعد از ماه مبارک به هم ریخته بود

بعد از تلااااش بیسیار بالاخره چند روزه تونستیم برش گردونیم به حالت قبل

شبا ساعت ده میریم که بخوابیم

به در و دیوار و تک تک وسیله های خونه شب بی یر (شب بخیر) میگی!!

...

ایلیا و عمه جون ، ایلیا در حال تلاش برای باز کردن در ماشین بابایی!!!

...

دندان هفده و هجدهم جوونه زده!

حتمال داره تب و بیماریت به خاطر این دو تا دندون سرسخت که چند ماه طول کشید

تا جوونه بزنن بوده باشه

فقط دو تا دندون دیگه مونده...

پسندها (1)

نظرات (2)

آناهیتا
11 مهر 93 14:10
به به چه پسر صاحب رایی
آناهیتا
11 مهر 93 14:13
چرا عکس کفشاشو نذاشتی خوب دلمونو آب میکنی خب عکسشم بذار دیگه