عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

خداحافظ پوشک!!

ایلیای مادر امروز با یه خبر که به نظر خودم خاص و ویژه اس وبلاگت رو بروز میکنم از اول شهریور بیست و یک ماه و ده روزگی برای همیشه از پوشک خداحافظی کردی خداحافظ پوشک!!       و اما شرح ماجرا مواد لازم: یک عدد لگن، شورت آموزشی، یک عدد بچه که عاشق اب بازیٍ، یک عدد مامان با صبر و حوصله! از وقتی که هجده ماهت شد، دلم میخواست زودتر از پوشک بگیرمت به نظرم میومد خودتم تمایل داری اما بعد از خوندن کلی مقاله و مطلب تو اینترنت تصمیم گرفتم صبر کنم تا دو ساله ات بشه روزهای ماه مبارک رمضان بخاطر روزه داری من و تو توی خونه میموندیم و بیرون نمیرفتیم ف...
12 شهريور 1393

مهمونی خونه ی عزیز...

عزیز دل مادر دختره خونه ی عزیز و بابایی که بودم یکی از قشنگ ترین قسمت های زندگی دور همی های عموها و عمه ها بود هر ده روز یکی دعوت میکرد و همه دور هم جمع میشدیم جمع شلوغ جوونای فامیل جمع بود چند شب پیش یکی از این دور همی ها خونه ی عزیزشون بود بعد از بدنیا اومدن تو ما خیلی کم تو این مهمونی ها شرکت میکنیم چون تو توی جمع احساس راحتی نمیکنی اما سه شنبه که عزیزشون مهمون داشتن عزیز اصرار کرد ما هم باشیم خلاصه با ترس و لرز و فکر اینکه اونقدر بهونه گیری میکنی که نمیذاری حتی پنج دقیقه تو جمع بمونم ساعت پنج بعداز ظهر رفتم مهمونا یکی یکی میومدن وقتی میومدن تو با خوشرو...
9 شهريور 1393

نگرانی های پاییزی...

روزهای گرم تابستون کم کم داره تموم میشه نم نم  سوز سرد پاییزی مهمون غروب های تابستونیمون شده و من نگرانم نگران از اینکه چطور به پسرکم بگم وقتی خونه ایم  دیگه روزی سه بار نمیتونه بره حموم و بعد از حموم تو خونه با حوله چرخ بزنه نگران از اینکه چطور باید به پسرک کوچولوم بگم دیگه نمیتونه ظهر بره تو حیاط خونه ی عزیز و با شلنگ آب دنبال آناهیتا کنه و یکی دو ساعت مثه موش آبکشیده دوتایی تو حیاط آب بازی کنن!!! دیگه نمیتونه با علی و علیرضا بره آب بازی! دیگه نمیتونه بعداز ظهر ها به بهونه ی آب دادن به گل های مامانیشون بره تو حیاط و خودش رو به همراه حیاط و ...
31 مرداد 1393

صَقَده...

عزیزکم اونقدر شیرین شدی، اونقدر شیرین زبونی میکنی، اونقدر کارای بامزه و خاص انجام میدی که دلم میخواد میشد لحظه لحظه ی این خاطرات رو ثبت کنیم اما خوب فرصت نمیشه زود به زود آپ کنم و بعضی از شیرین کاریات از ذهنم میره اگه متن هام پیوستگی نداره نظم تاریخی نداره عذر تقصیر *** چند وقت پیش از بیرون اومدیم همینکه رسیدیم توی خونه گفتی: مامان جون مول بیده (مامان جون پول بده!) تعجب کردم گفتم پول برا چی میخوای!! گفتی: مامان ای یا مول صقده بیندازه! هیچ جوری نمیفهمیدم معنی جمله ات رو ... مامان ایلیا پول  ....؟؟؟؟!!! چیکار کنه!!! وقتی دیدی متوجه نمیشم دست من رو گرفتی و من ر...
31 مرداد 1393

یک عصردوستانه

ایلیای مادر امروز بعد از ظهر با خاله حکیمه و غزل جون رفتیم بیرون تا هم خرید کنیم هم تو و غزل جون کمی بازی کنید طبق معمول با ورود با پاساژها بهانه گیر و بی حوصله شدی اما با دیدن کولر توی یکی از مغازه ها گل از گلت شکفت و به ما رخصت خرید کردن دادی رفتیم پارک و تو با غزل جون کلی بازی کردید سرسره و اسب سواری و تماشای بچه های دوچرخه سوار و اسکیت سوار بعد هم رفتیم امامزاده صدای قرآن رو که شنیدی گفتی: اذانه؟ رفتیم داخل امامزاده و تو با دیدن اون همه پنکه حسابی به وجد اومدی زودتر از من و خاله حکیمه متوجه پنکه ها شدی و اون ها رو نشونمون دادی بعد هم تو وغزل جون نماز خوندید &nbs...
29 مرداد 1393

صدا چی یه؟!

عزیزکم حسابی شیرین زبونی میکنی خونمون با وجود تو بیش تر از قبل لبریز از زندگی شده وقتی میخوابی خونه دلگیر میشه ماشاالله خیلی پر انرژی هستی و یه عالمه حرف واسه گفتن داری... البته بیشتر خونه ی دو تا مادر بزرگا و خونه ی خودمون صحبت میکنی وقتی تو یه جمع غریبه وارد میشیم کمتر حرف میزنی من متوجه ی بیشتر حرف هات میشم اما خوب ممکن بعضی از کلماتت برا بقیه نا مفهوم باشه به قول مامانی زبون بچه ها رو فقط ماماناشون میدونن خیلی عالی یاد میگیری و تکرار میکنی شعر یه توپ دارم قلقلیه پروانه ی شایسته پاییزه و پاییزه اتل متل توتوله رو تقریبا بلدی هیچکدوم رو بهت یاد ندادیم وقتی میخو...
25 مرداد 1393

پرور...

سلام دلبندم امروز نزدیکای ظهر باباجون از اداره زنگ زد که: نهار و با یک زیر انداز بردار میریم بیرون... میدونستم قراره امروز حسابی بهت خوش بگذره اینطوری شد که وسیله ها رو اماده کردیم و وقتی باباجون اومد راه افتادیم چون زیر انداز و وسیله گذاشتیم تو ماشین تو فکر میکردی میخوایم بریم شمال تو راه میگفتی: بی ریم آناینا! جوجو بیا بیا بیا ( تو این چند دفعه ی آخری که شمال رفتیم طفلی آناهیتا  مسئول نگهداری تو بوده!) رفتیم نزدیک منطقه ی ییلاقی پرور هوا فوق العاده خنک و عالی بود تو اون هوای خنک انگار اشتهات باز شده بود و واسه اولین بار! تاکید میکنم اولین بار! یه میوه رو کامل خوردی...
25 مرداد 1393