عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

یک شب با پویان جون...

سلام پاره ی وجودم یکشنبه شب برای افطار با خانواده ی یکی از دوستای باباجون رفتیم پارک پسرکم فوق العاده بودی! وقتی میگم فوق العاده یعنی فوق العاده ها! وای چی میشد اگه همیشه همینقدر آروم میبودی! دوست باباجون یه پسر کوچولوی ناز داشت که شش ماه از تو کوچیکتره اسمش پویان کنارمون نشسته بودی و با پویان جون و اسباب بازیهاش بازی میکردی موقع خوردن افطاری که شد توپت رو بهت دادم و جلومون مشغول توپ بازی شدی بعد از افطار ما مشغول صحبت شدیم و تو مشغول بازی با بچه های زیادی که تو پارک بودن دنبالشون میدویدی و لذت میبردی شایدم چون یه بچه ی همسن و سال تو پیشمون بود اینقدر بهت خوش گذشت... کم...
24 تير 1393

مهمونی های ماه رمضان...

عزیزدلم دیشب هم برای افطار مهمون بودیم مهمون خونه ی وحید و خانومش دائم نگران بودم که خسارت بزنی به خونه ی نو عروسمون که شکر خدا به خیر گذشت و با وجود اینکه خیلی خیلی شیطونی کردی خسارتی به بار نیاووردی!! فقط یک سره از میز تلویزیونشون بالا میرفتی و باید تو رو از اون بالا میاووردم پایین!! به خاطر شیطونی های تو مجبور شدیم زود بیایم خونه... کاش میشد تمام مهمونی ها رو توی پارک بگیرن! تا هم تو بازی کنی و لذت ببری! همینکه من انقدر استرس نداشته باشم!   ...
21 تير 1393

پنتی!

آخ عزییییییییییییزم علاقه ات به پنکه حسابی خسته ام کرده! صبح که بیدار میشیم یک ساعتی مراسم جابجایی پنتی داریم تا یادت بره! خونه ی عزیزشون هم که میریم دائم پنکه رو خاموش و روشن میکنی یک پنکه ی کوچیک دارن  چند شب پیش طوری بغلش کرده بودی و گریه میکردی که مجبور شدیم با خودمون بیاریمش خونه! خونه ی مامانی هم که میریم طفلی بابایی از دست تو آسایش نداره که بنشینه! چون دست خودت نمیرسه به پنکه شون دائم دست بابایی رو میگیری و میبری میگی: پنتی کامبوش! (پنکه خاموش!) پنتی دووشن! (پنکه روشن!) بابایی هم اونقدر دوستت داره که پابه پات راه میاد و با حوصله به حرفات گوش میکنه! یادت نره بزرگ که شدی محبت ...
21 تير 1393

گردش های شبانه

عزیزه دردانه تو این روزهای گرم، خصوصا که الان ماه مبارک رمضانٍ نمیشه زیاد بیرون رفت از خونه... به جاش این مدت شب ها زیاد میریم بیرون گاهی میریم پارک، اونجا بیشتر از وسیله های بازی سنگ های روی زمین توجه ات رو جلب میکنه!!! گاهی هم میریم شهمیرزاد در هر صورت تو از گردش های شبانه استقبال میکنی دو سه شب پیش افطارمون رو بردیم شهمیرزاد تا اونجا افطار کنیم و تو هم یکی دو ساعتی بازی کنی... ساعت هفت بعد از ظهر رفتیم و ساعت دوازده شب به زور تو رو از پارک آووردیم بیرون! میدویدی و هرکاری میکردیم دستت رو بهمون نمیدادی تا برگردیم!! دست آخر بغلت کردیم و با گری...
21 تير 1393

مهمونی های ماه رمضان...

شاخ شمشادم سلام روزها و شب های ماه مبارک رمضان به سرعت میگذرن شب های سپیدی که پا به پای من و باباجون تا سحر بیداری روزهایی که بیشترش با کتاب خوندن و بازی کردن میگذره غروب هایی که به مهمونی و گردش میگذره خلاصه که فکر میکنم این روزها برای تو روزهای خوبیٍ! چند شب پیش خونه ی عموی باباجون(عمو مرتضی) دعوت بودیم اونجا با فراز و اسباب بازیهاش حسابی سرگرم بودی بین اسباب بازیهاش یه تفنگ بود که خیلی توجه تو رو جلب کرد و بعد از چندبار آزمون و خطا بازی کردنش باهاش رو یاد گرفتی و اونموقع بود که سر همه ی مهمونا رو با صدای پی در پی تفنگ بردی!!! اولش که دیدم انق...
18 تير 1393

این روزها...

سلام پسرکم ماه مبارک رمضان از راه رسید... کمی سخت میگذره روزها، تو دلت میخواد مثل قبل دائم باهات بازی کنم ،شعر بخونم ، تو خونه بدویم اما حقیقتا نمیشه... شیر خوردنت از سال پیش بیشتر شده هرچقدر سعی میکنم سرت رو با خوراکی های دیگه گرم کنم دست آخر شیر میخوای شب تا سحر بیدار میمونیم به امید اینکه روز کمی بیشتر بخوابی و کمتر شیر بخوری! انشاالله که خدا توان بده و بتونم تا آخرش روزه بگیرم و اما... چهارشنبه ی هفته ی گذشته خاله منیژه و آناهیتا و عمو مرتضی واسه شام اومدن خونمون وقتی که وارد خونمون شدن یه عالمه ذوق کردی آناهیتا رو بردی جلوی پنکه و ده دقیقه ای مر...
9 تير 1393

قان قانی پر!

ماشین و دوچرخه پر!!!! دیگه خبری از قان قانی نیست!!!!! تقصیره خودت عزیزکم!! وقتی سوارشون میشدی طوری جلوشون رو بلند میکردی و میکوبیدی زمین که انگار سوار اسبی!! میله ی دوچرخه ات طوری جمع شده که به زمین رسیده! ماشینت هم به چند بخش تقسیم شده!!!! حالا وقتی ماشینت رو میبینی تو تخت فقط میگی: نچ نچ نچ! و سرتو تکون میدی!!!!   ...
31 خرداد 1393

کتاب

عزیزکم تو این نوزده ماهی که بدنیا اومدی و البته چند ماه قبلش برات زیاد کتاب گرفتیم اما چیز زیادی ازشون نمونده بسکه کتاب دوست داری! هم خوندنش! هم پاره کردنش!! چند روز پیش با باباجون رفتیم و چندتایی کتاب جدید برات خریدیم قرار گذاشتیم از این به بعد هر ماهگرد یه کتاب برات بخریم... راستش به نظرم همینکه کتاب رو بدم دستت، هرچند ممکن پاره شون کنی نتیجه ی مثبتی داره! اما اکثرا مخالفن و میگن پاره کردن کتاب ها عادت میشه برات! از کتاب های قدیمیت همین چندتا سالم مونده!!   * کتاب شب بخیر خرس کوچولو رو وقتی تو دلم بودی برات میخوندم، هنوزم میخونم... خوندنش بهم انرژی م...
31 خرداد 1393

بارگاه هشتمین خورشید

داشتم عکس های سال پیش رو میگشتم... ایلیا- نیمه ی شعبانٍ سال پیش- هفت ماه و ده روزه - بارگاه هشتمین خورشید- باب الجواد http://niniiliya.niniweblog.com/post109.php پینوشت: عاااااشق باب الجوادم یه عالمه حاجت گرفتم از خدا به واسطه ی امام رضا (ع)، وقتی از باب الجوادش وارد صحن و سراش شدم ایلیا جونم یادت باشه هروقت از امام رضا(ع) خواسته ای داشتی حضرت رو به جوادش قسم بدی...   ...
31 خرداد 1393

پسرٍ مامان

وقتی خسته از کار روزانه نشسته باشی پسر کوچولوت بی هوا بیاد با دست های کوچیکش سرت رو بگیره و پیشونیت رو ببوسه اونوقتٍ که دلت بیشتر از قبل دیوونه اش  میشه اونوقتٍ که دلت میخواد پاشی بری وضو بگیری و دو رکعت نماز شکر واسه داشتن این نعمت بزرگ بخونی... اونوقتٍ که ... خدای خوبم شکرت ...
31 خرداد 1393