یک شب با پویان جون...
سلام پاره ی وجودم یکشنبه شب برای افطار با خانواده ی یکی از دوستای باباجون رفتیم پارک پسرکم فوق العاده بودی! وقتی میگم فوق العاده یعنی فوق العاده ها! وای چی میشد اگه همیشه همینقدر آروم میبودی! دوست باباجون یه پسر کوچولوی ناز داشت که شش ماه از تو کوچیکتره اسمش پویان کنارمون نشسته بودی و با پویان جون و اسباب بازیهاش بازی میکردی موقع خوردن افطاری که شد توپت رو بهت دادم و جلومون مشغول توپ بازی شدی بعد از افطار ما مشغول صحبت شدیم و تو مشغول بازی با بچه های زیادی که تو پارک بودن دنبالشون میدویدی و لذت میبردی شایدم چون یه بچه ی همسن و سال تو پیشمون بود اینقدر بهت خوش گذشت... کم...
نویسنده :
مامان فاطیما
13:43













