عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

لاک تلخ!

سلام عزیزکم الحمدالله دندون شونزدهمت جوونه زد! تا بیست و چهار ماهگی باید بیست دندون داشته باشی اما من که تو دهنت جایی واسه چهار تا دندون دیگه نمیبینم!!! عزیزکم در آووردن دندون و خارش لثه هات باعث شده یه عادت بد بکنی اونم اینه که دستت رو دائم میبری تو دهنت، دائم انگشتات تو دهنتٍ!! تو هم که ماشاالله شیطون و کنجکاوی و دائم به همه چیز دست میزنی دستت رو زیاد میشورم و خودت هم دچار وسواس شدی و همینکه دستت کثیف میشه سریع میای پیشمون و میگی دست! خونه که باشیم هرچند وقت خوت میری شیر دستشویی رو باز میکنی دستت رو میشوری و شیر رو میبندی... با این حال احتمال اینکه دستت کثیف باشه و تو ببری تو د...
31 خرداد 1393

سی خرداد*تولد باباجون*

خدای خوبم بهانه های زندگی ام را در پناه خودت سالم و سلامت بدار بدون آن ها زندگیم هیچ معنا و مفهومی ندارد، سپاس برای بودنشان   باباجون ممنون برای تمام همراهیات ممنون برای صبر و مهربونیات ممنون برای خنده ها و بازیهات تولدت مبارک ...
31 خرداد 1393

تعطیلات در شمال

سلام به وروجک کوچولوی خودم تعطیلات هفته ی گذشته یعنی چهارده و پانزده و شانزدهم رو رفتیم شمال هرچند به خودم قول داده بودم تا وقتی بزرگ نشدی دیگه نرم سفر... اما باباجون اصرار کرد که تعطیلات رو خونه نمونیم برا همین صبح زود روز چهارشنبه راهی شدیم ترافیک سنگینی تو جاده بود... اما هوا فوق العاده بود، بارون نم نم میبارید ، نسیم ملایمی میوزید، تو آروم و سرخوش بودی، جاده قشنگ بود و حال ما عالی بود خاله منیژه و عمو مرتضی و آناهیتا وحید و خانومش هم بعد از ظهر اون روز اومدن برعکس سفر قبل که حسابی اذیت شدم تو این سفر اصلا اذیت نکردی ...
20 خرداد 1393

نوزده ماهگی

بارانم، بهار زندگیم نوزده ماهگیت مبارک نفس که میگن تویی... عزیز که میگن تویی... کی گفته ماه قشنگه؟!! قشنگ که میگن تویی استادی تو عشق بازی دل میبری راس راسی میگن بارون قشنگه! از اون قشنگتر تویی...   ...
20 خرداد 1393

دوست کوچولوی تو * محمد کیان*

امروز یکشنبه صبح که بیدار شدی رفتی طرف حموم که بریم اب بازی... بوسیدمت و گفتم میخوایم بریم ددر! خیلی خوشحال شدی، چون معمولا این پیشنهاد از طرف توء و ما ناچار به اجابت صبحونه خوردی، لباس پوشیدیم و رفتیم سمت خونه ی محمد کیان جون... محمد کیان جون گل پسره دوست خوبِ من زهراس متولد شانزدهمین روز از مهر ماه سال نود و دو بالاخره بعد از هشت ماه فرصتی شد تا بریم دیدنشون یازده ماه از تو کوچیکتره مثه تو نی نی ها رو خیلی دوست داره و وقتی تو رو دید خیلی خوشحال شد یه نی نیِ شیطون که تو کل مدتی که اونجا بودیم دلش نمیخواست بشینه همینکه صدای موسیقی رو می شنید  تند و تند نانای میکرد او...
11 خرداد 1393

فرهنگ لغات جان جان

جان جانِ من سلام امروز میخوام کمی در مورد حرف زدنت بنویسم ماشاالله هزار ماشاالله کلمه های خیلی زیادی میگی یعنی هرچی که میگیم رو تکرار میکنی و زود یاد میگیری کلمه هایی رو هم که نمیتونی بگی آهنگش رو میزنی اعضای بدنت رو که بلد بودی نشون بدی حالا اسمشون رو هم یاد گرفتی... دَندون: دندون انگوش: انگشت آبرو: اَبرو بی نی: بینی چِش: چشم دَس: دست پا: پا گو: گوش مو: مو شی یَم: شکم خوراکی ها رو هم خوب میشناسی چوشور: چوب شور (عمه جون بهت یاد داده اینو بگی) شی عسل: شیر عسل (که خوراکیٍ مورد علاق...
10 خرداد 1393

یک روز با پرنسس حدیث

امروز شنبه ... از قبل با مامانِ حدیث جون هماهنگ کرده بودم تا صبح تو و حدیث جون رو ببریم پارک... ساعت نه و نیم رفتیم سمت پارک حدیث جون و مامانش قبل از ما اومده بودن با هم رفتیم سمت محوطه ی بازی... آفتاب بود، اما گاهی نسیم خنک هم میزد اسب سواری کردید، تاب سواری کردید (تاب تاب آب بازی خوندی ) سرسره سوار شدید اصرار داشتید از پله های سر سره برید بالا و من و مامانِ حدیث جون هم باید از اون پله های کوچولو دنبالتون میومدیم بالا تا اتفاقی نیفته واستون بیشتر از تو و حدیث جون من و مامانش ذوق داشتیم بعد از مدت ها که همدیگه رو دیدیم یه عالمه حرف نگفته بود که تو اون فرصتِ کم ...
10 خرداد 1393

خسته نباااشی...

و اما ... دیروز جمعه بود و باباجون خونه بود... همینکه باباجون جلوی تلویزیون دراز میکشید، میگفتی یک ، دو و میپریدی رو شکمش میرفتی رو دوش باباجون مینشستی و میگفتی: بورو، بورو ... با، باباجون رفتی حموم و یک ساعتی آب بازی کردی وقتی از آب بازی اومدی پیشمون نشستی و چای خوردی رفتی تو بالکن و قان قان سواری کردی (جدیدا بیشتر از قبل به ماشینت علاقه پیدا کردی، و قتی میخوایم بریم بیرون اصرار داری که ماشینت رو هم ببری چند روز پیش مجبور شدم ماشینت رو ببرم خونه ی مامانی، تا سر کوچه هم من پیاده میومدم و تو با ماشینت! تا اینکه بابایی اومد دنبالمون و ماشینت رو با ماشین بابایی بردیم!) عمو ...
10 خرداد 1393