عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

مهمونی

ایلیا جون بین نوه های عزیز تو علیرضا و علی (به قول تو علی خالی) که سن و سالتون نزدیک بیشتر همبازی هستید برا همین طوری برنامه ریزی کردیم تا روزایی که خونه ی عزیز هستیم با هم باشیم که بتونید شما سه تا بازی کنید چون بطور معمول هفته ای دو روز همدیگه رو میبینیم کمتر میریم خونه ی همدیگه و به لطف حضور عزیزشون بیشتر اونجا همو میبینیم اما چند روز پیش کلید کردی که بریم خونه ی علیرضاشون و اینگونه شد که برا شام رفتیم خونه ی دایی اون شب اونقدر بازی کردی که آخر شب تو خونه ی دایی نشسته چرت میزدی حتی نیومدید سر سفره تا غذا بخورید و از در و دیوار باالا میرفتید سفارش دادی برا تو و داداش هم از این تخت ها بگیریم!!! ...
26 بهمن 1395

دوستانه

طبق رسم و رسوم دوستانه مون که تقریبا هر فصل خونه ی یکی دوره داریم این بار خونه خاله سمیرا یا بهتره بگم سایدا جون بودیم جمع شلوغ و شااد شما ما رو هم سرحال آوورده بود تو و غزل و سایدا جون همبازی های خوبی هستید غزل جون چون باید میرفت دندون پزشکیکمی زودتر رفت از مهمونی اون روز همین رو بگم که اونقدر قشنگ و زیاد با سایدا جون بازی کردی که وقتی اومدیم تو آسانسور تا برگردیم خونه گفتی وای چقدر خوش گذشت! ...
26 بهمن 1395

الهی بشم فداش...جونمم میدم براش

نقطه ضعف منو میدونه و زل میزنه تو چشمام قلبم از کار میفته انگار اون بالا رو ابرام برقه تو چشاش چه نازه یجورایی بی نظیره دلم من تا دنیا دنیاس پایه خنده هاش اسیره ایلیای من من فدای خنده هات تو فقط بخند عزیزم عمر و جون من برات ...
24 دی 1395

تولد حمیدرضا

چهاردهم دی ماه تولد حمیدرضا بود که چون وسط هفته بود با کمی تاخیر جمعه برگزار شد... چون ما معمولا جمعه ها از خونه بیرون نمیریم اون شب به محض ورودمون مراسم شروع شد اونقدر همه چی با سرعت بود و تو مبهوت بادکنک های پرنده بودی که کمی دیر رسیدی به بخش مورد علاقه ات یعنی فوت کردن شمع ها... شکر خدا شونزده تا شمع بود و رسید به تو فوت کردن چندتاش   و طبق معمول اولین مشتری دایی بهمن موقع تقسیم کیک خودتی البته باید قسمتی از کیک که خودت انتخاب میکنی رو بهت بده... موقع گرفتن عکس زیر یکدفعه ای یه فکر خبیثانه به سرت زد و اون اینکه بیای گوشی رو از دست من بگیری و گوشی بازی کنی با بچه ها!!! خلاصه که ب...
24 دی 1395

همایش بصیرت

ایلیا جون هفته ی گذشته یک همایش خانوادگی از طرف محل کار باباجون برگزار شده بود گفته بودیم قراره بریم جشن و تو طفلک شیرینم به هوای جشن حسابی شاد بودی و نمیدونستی قراره حوصله ات سر بره از سخنرانی های طولانی واقعا هم حق داشتی برنامه ها و صحبت های طولانی برای ما خسته کننده بود چه برسه به تو... همش میپرسیدی پس کی میریم جشن شکر خدا آخرین برنامه شون شاد بود و خنده رو آوورد رو لبت... بالاخره شارژ شدی اونقد که تو سالن غذا خوری یه سره صحبت میکردی... و البته جضور غزل جون و سحر جون که دیدنشون همیشه خوشحالمون میکنه...   اون شب تو سالن غذا خوری شیطنت های سحر کوچولو خیلی توجه ات رو جلب میکرد ... حتی تو ...
23 دی 1395

یه خاطره ی مصور

داشتم کتابات رو از کنار تختت جمع میکردم تا بزارم سرجاشون محمد مهدی سرگرم عروسکایی که آویزون رو در کمده و تو شادان و خوشحال اومدی تا از کمدت اسباب بازی برداره محمد مهدی تا دید در کمد باز شده به سرعت برق و باد خودش رو به تو رسوند لباست رو گرفت و تو رو از پشت سر کشید هی تو رو میکشید و تو سعی میکردی ایستادگی کنی و بالاخره تو رو انداخت زمین و خودش رفت جلو کمد بخدا دیدن کاراتون تو خونه بمب انرژی دوستتون دارم ...
23 دی 1395