عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

سرباز

به طور قطع هر آدمی یه اسباب بازی خواص و منحصر به فرد داره تو کودکیش که بیشتر وقتش رو با بازی کردن با اون گذرونده اسباب بازی خاص تو... این سربازها و اسباب بازیهای ریز مجموع اسباب بازیهای هستن که تو بیشتر وقتت رو با اونا بازی میکنی وقتایی که کار خوبی میکنی و میپرسیم جایزه چی میخوای اولین انتخابت شیر عسل و بعد سربازه اما بین همه ی سربازا اون دو تا که جلو وایستادن واست خواصن دو سالی میشه که داریشون چهار تا بودن و این دو تا باقی موندن هر مهمونی و گردشی که رفتی با خودت بردیشون الان دیگه خیلی فرسوده شدن و دائم دست و پاشون جدا میشه اما با اینحال فقط دوست داری با اونا بازی کنی گفتم لااقل یه عکس برات بزارم ازشون ت...
23 دی 1395

سلفی تو و داداش یواشکی

سلفی تو و داداش یواشکی وقتی آماده شده بودیم که بابا بیاد دنبالمون بریم بیرون تا من لباس بپوشم گوشی رو گرفتی و آووردی از خودت و داداش سلفی گرفتی وای که دلم میخواس فدات شم موش کوچولوی من بعدش گوشی رو ازت گرفتم و ازتون عکس گرفتم ...
23 دی 1395

جناب مهندس یا آتش نشان؟

کلاه ایمنی مال بابایی همینکه تو کمد دیدیش گذاشتی رو سرت و گفتی آتش نشان شدم دایی گفت نخیر مهندس شدی و بعد با گوشیش یه عکس ازت گرفت وقتی دایی رفت گفتی اما من آتش نشان شدم! ...
23 دی 1395

لغتدان

دقیقا نمیدونستم برای این پست چه اسمی انتخاب کنم لغت دان .... کسی که زیاد لغت میدونه! خیلی دوست داری کلمه های جدید یاد بگیری و هر کلمه ی جدیدی میشنوی معنیش رو میپرسی و سعی میکنی تو مکالماتت ازش استفاده کنی حالا منبع این کلمه های جدید ممکن هر چیزی یا هرکسی باشه من و بابا و اطرافیان و کتاب هات پاستوریزه ترین و تلویزیون و انیمیشن های دوبله شده متاسفانه بدآموزترین نمیدونم چرا تو دوبله انیمیشن ها فکر میکنن اگه از کلمات توهین آمیز استفاده کنن بانمک تره!! خوشبختانه وقتی بهت میگیم کلمه ای خوب نیس دیگه اونو بکار نمیبری و اما کلمه های قشنگ زیادی هست که با گفتنشون دلم میخواد قورتت بدم یه زحمتی میکشی؟ یه لطفی میکشی؟ با...
23 دی 1395

زمستان سرخ

عزیز دل مادر صبح اولین روز زمستون وقتی از خواب بیدار شدی دیدم یک دونه ی قرمز روز گردنته! اولش فکر کردم جای نیش پشه اس! اما یکی دو ساعت که گذشت دونه بزرگ و آبدار شد با توجه به اینکه باباعلی دو هفته پیش آبله مرغون گرفته صد در صد مطمئن شدم که آبله مرغون گرفتی راستش فکر نمیکردم از باباجون بگیری آخه اون هفته ای که باباجون تو خونه بود خیلی مراقب بودی و طرفش نمیرفتی اصلا اول دونه هات خیلی کم بود و فکر میکردم قراره همینقدر بمونه اما تو دو روز دونه هات نزدیک هشتاد تا شد همه جای بدنت حتی کف دستت و توی گوشت و بین موهات... همزمان تب و لرز و خارش و سوزش کابوس دیدن و هذیون گفتنت تو خواب هم که واقعا تلخ و ناراحت ک...
5 دی 1395

سالی با دو یلدا...

عزیز دلم یه اتفاق کم سابقه امسال افتاد و اون این بود که شب سی آذر و شب یک دی دقیقا به یک اندازه طولانی بود! و این یعنی تو رسانه ها اعلام شد: دو تا شب یلدا قرار بود یکم دی رو خونه ی مامانی شون باشیم که صبح یه تغییر کوچیک تو برناممون پیش اومد (دلیلش رو تو پست بعد مفصل مینویسم...) چون مجبور شدیم اون روز خونه بمونیم تو خونمون جشن یلدا گرفتیم یه جشن چهار نفره من و تو و داداش با همدیگه سفره ی یلدا رو آماده کردیم البته تو بیشتر با تست خوراکیا کمک میکردی و داداش با پخش کردن وسیله ها رو زمین آخرشم کلی شاکی شدی چرا ماهی نداره سفره مون... کمی طول کشید تا توجیح بشی فرق داره سفره ی هفت سین با یلدا ب...
5 دی 1395