عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

شیر آب

یاد گرفتی شیر آب رو باز و بسته کنی وقتی میگم ایلیا جون دستت کثیف شده بریم بشورم سریع میدوی و شیر روشویی رو باز میکنی و برا خودت دست میزنی شیر حموم رو هم یاد گرفتی باز کنی باید حسابی حواسم بهت باشه تا یه وقت خودت رو نسوزونی یا نری زیر آب سرد خیلی آب بازی رو دوست داری و این یه مشکل واقعا برگ شده هر روز نیم ساعتی رو به آب بازی میگذرونی نمیدونم چطور باید از سرت بندازم اب بازی رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوشحالم که از آب نمیترسی اما این علاقه ی شدید به آب هم نوبره!!!! ...
9 خرداد 1393

ظهر جمعه

فقط یه پسرک ناز و دوست داشتنی و البته لج باز میتونه ظهر جمعه ساعت چهار بعد از ظهر تو اوج گرما و ضلِ آفتاب مامان و باباش رو مجبور کنه که برن پارک... جمعه ی هفته ی پیش اونقدر بهونه گیری کردی و گفتی بریم در در که شال و کلاه کردیم رفتیم پارک هشت شهریور من و باباجون رو نیمکت نشستیم و تو مشغول بازی شدی کمی با شلنگ آبی که اونجا بود بازی کردی و پنج دقیقه نگذشته بود که اومدی دست من و باباجون رو گرفتی و ما رو بلند کردی گفتی: بریم!!! این همه راه اومده بودیم پارک واسه پنج دقیقه!!! بردیمت توی زمین بازی کمی دنبال بچه ها دویدی ا...
9 خرداد 1393

پرونده ای که فعلا بسته شد...

سلام نم نم بارون ایلیا جونم... سه شنبه ای که گذشت، یعنی سی اردیبهشت رفتیم درمانگاه تا واکسن هجده ماهگیت رو بزنیم واکسن رو فقط سه شنبه ها میزنن هفته ی پیش هم که سفر بودیم واسه همین ده روزی عقب افتاد واکسنت صبح زود بیدارت کردم من و تو و باباجون رفتیم درمانگاه... همینکه رفتیم داخل با دیدن خانوم هایی که مانتوی سفید پوشیده بودن شروع کردی به گریه و دست من رو میکشیدی و میگفتی بریم!!!! هرکاری کردن نتونستن وزنت کنن اما خوب دو  هفته ی پیش که واسه چکاب رفته بودیم پیش دکتر خودت (امین بیدختی) وزنت سیزده و نیم بود خیلی گریه کردی وقتی واکسن زدن اما به محض اینکه بغلت کردم یادت رفت گفتم خ...
3 خرداد 1393

سفر به غرب

ایلیا جونم هفته ی گذشته از روز بیست و یکم اردیبهشت یه سفر نسبتا طولانی رو شروع کردیم مقصدمون مریوان بود.... عروسیِ وحید.... روز بیست و یکم ساعت شش صبح، همراه عزیز و بابایی و سه تا از عموهای من و خاله ی عزیز راهی شدیم تو راه خیلی آروم بودی از گشت و گذار لذت میبردی مخصوصا که هر نیم ساعت می ایستادن و تو بازی میکردی تو راه میخوابیدی و وقتی می ایستادیم خیلی خوش اخلاق پیاده میشدی اولین توقفمون تو شهر همدان بود... وقتی رسیدیم حسابی خسته بودی و تو اون شلوغی دو ساعتی خوابیدی بعد از بیدار شدنت من و تو و باباجون از بقیه جدا شدیم و رفتیم آثار تاریخی شهر همدان رو دیدیم گشت و گذارمون رو از باباطاهر شروع کردیم ...
28 ارديبهشت 1393
1693 18 23 ادامه مطلب

روزت مبارک

نگاه کن اعتماد یعنی اینکه وقتی به تو می گوید بپر بدون اینکه از فاصله ی بین خودتان بترسی چشمانت را ببندی و آغوش باز کنی و خود را رها کنی نمیدانم حالا که این نوشته ها را میخوانی چند ساله ای اما همیشه به پدرت اعتماد داشته باش تنها پناه امنت در این دنیاس   پینوشت: نازنین همسرم سپاس برای ثانیه ثانیه آرامشی که در زندگیمان جریان دارد... ...
28 ارديبهشت 1393

روش نوین پایین اومدن از تخت!

کوچولوی قشنگم امروز هجده ماهه شدی باید تو رو میبردم برای واکسن زدن اما چون یه مسافرت نسبتا طولانی در پیش داریم اینکارو موکول کردم به بعد از برگشتنمون این روزها بیشتر از قبل عاشق بلندی ها هستی دائم کارای خطرناک میکنی و منو غافلگیر میکنی قبلا وقتی کاری میخواستم انجام بدم که امکان خرابکاریٍ تو زیاد بود تو رو میذاشتم تو تختت برات اسباب بازی میذاشتم و مشغول کارم میشدم دو سه روز پیش همینکارو کردم و تو آشپزخونه مشغول بودم یهو از پشت سرم گفتی: مامان جون؟! قلبم واسه چند لحظه از حرکت ایستاد! خیلی ترسیدم! اول از اینکه یهو جلوم سبز شده بودی دوم از فکر اینکه کی تو رو آوورده پایین فکر کرد...
21 ارديبهشت 1393