عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

دندان

تو چند روز اخیر دو تا دیگه از دندون هات جوونه زدن دندان چهاردهم دندان پانزدهم خوش آمدید... این روزها دائم انگشت به دهانی به گمانم باز مرواریدی در راه است... ...
12 ارديبهشت 1393

پسرک خواستنیٍ من...

سلام نم نمٍ بارون آیا تو انتظار داری که من تو رو درسته قورت ندم؟ انتظار خیلی زیادیٍ عزیزکم!!! دیشب من و باباجون نشسته بودیم یهویی اومدی از روی میز کامپیوتر یه تقویمٍ جیبیٍ کوچیک بود، برداشتی و رفتی یه گوشه به پشتی تکیه دادی و مشغول ورق زدنش شدی بدون اینکه به ما نگاه کنی همینطور ورق میزدی توی یک صفحه عکس امام بود بهش اشاره کردی و گفتی آقا چند صفحه ی بعدش عکس گل بود بهش اشاره کردی و گفتی گل بعد هرچی ورق زدی دیگه توش عکس نبود! تقویمو پرت کردی هوا و بلند شدی بدو بدو رفتی سراغ اسباب بازیهات!! میدونی شاید نتونم خوب توصیف کنم اما کارت فوق العاده...
12 ارديبهشت 1393

دوستای کوچولوت

سلام نم نمٍ بارون عزیزکم چون خیلی وقته برات ننوشتم یه بخشی از خاطراتت رو فراموش کردم یه چندتایی عکس برات میزارم که تاریخ دقیقشون یادم نیست این عکس تو و آقا فراز پسر عموی باباجونٍ که تقریبا پنج سال از تو بزرگتره   اینم عکس تو و بچه های دختر عموی من "مارال جون و آقا میلادٍ" که مارال جون سه روز از تو کوچیکتره و آقا میلاد نه سال از تو بزرگتره این گل پسرم که میبینی دوست جدیدت و نوه ی صاحب خونه ی ماست "علیرضا" پنج ماه از تو بزرگتره وقتی اومده بود خونمون خیلی خیلی ذوق کرده بودی... ...
12 ارديبهشت 1393

روز مادر

ایلیا جان سی و یکم فروردین روز مادر بود اول از همه این روز رو به مادر نازنینم و مادر شوهر عزیزم تبریک میگم و بعد... امسال روز مادر متفاوت بود با همه ی روزهای مادر حس و حال جشن نبود حس و حال شادی نبود دلم گرفته بود یکی دو روز قبلش بهمون خبر دادن مادر بزرگم ناخوش شده ما رو نمیشناخت... سخت صحبت میکرد... روزٍ مادر تو بیمارستان بستری بود و عزیز طاهره پیشش بود... عزیز جون مثه یه پروانه دور مادرش میچرخید رو صورتش دست میکشید و میبوسیدش غذا میذاشت تو دهنش لباس هاش رو تمیز میکرد آروم کنار گوشش میگفت نترس من همیشه پیشتم و وقتی مادر بزرگم اونو نمیدید آروم آروم اش...
10 ارديبهشت 1393

این روزها

ایلیا جونم و اما این روزها ی تو... شیطون شدی، شیطوناااا!!! موفق شدی تلویزیون عزیزشون رو از روی میز به بالای دیوار منتقل کنی! اصلا یک جا بند نمیشی! غیر از مواقعی که خوابی یا میخوام بهت غذا بدم نمیبینم که بنشینی خونه ی مامانی که میریم طفلی مامانی سه چهار ساعت پشت سر هم باید تو رو توی پارک روبروی خونه شون راه ببره تا رضایت بدی بیای تو خونه! خونه ی عزیز هم که میریم یه جارو بر میداری و تو حیاط شروع میکنی به جارو کردن گلبرگ های خشک شده گلبرگ ها رو که جمع میکنم شاید رضایت بدی و بیای تو خونه با جارو دوباره میزنی به بوته ی گل رز تا گلبرگ هاش تو حیاط پخش بشه!!!! کلم...
10 ارديبهشت 1393

سفری دیگر به شمال

بعد از اون اسباب کشیٍ فشرده و سخت من و تو و باباجون نیاز داشتیم به یه سفر و شارژ مجدد و اینگونه شد که اولین پنج شنبه و جمعه ای که بعد از اسباب کشی  از راه رسید یعنی بیست و هشتم و بیست و نهم فروردین رو رفتیم شمال تو و حمید رضا طبق معمول مثه پی شی دنبال جوجه ها میکردید و نمیذاشتید یه دونه ی خوش از گلوشون پایین بره گیر میدادی بری تو لونه شون و وقتی تو رو میاووردیم بیرون شاکی میشدی کلا تو این دو روز فقط از ساعت ده شب تا نه صبح تو خونه بودی!!!! بقیه اش رو در حال گشت و گذار بودی واسه همین تو راه موقع برگشت بهت سخت گذشت و حوصله ات سر رفت برات سخت بود تو ماش...
10 ارديبهشت 1393

و باز ما آمدیم...

سلام ایلیای عزیزم نازنین پسرم بیست روزی از اخرین باری که برات نوشتم میگذره تو این بیست روز یه عالمه اتفاق افتاد که نمیتونم همش رو برات بنویسم... مجبور شدیم از خونه ی قبلیمون نقل مکان کنیم اسباب کشی با وجود تو خیلی خیلی سخت بود، واسه همین منو باباجون به صورت فشرده تو دو سه روز اسباب و وسایل رو جابجا کردیم تا زیاد به تو سخت نگذره صبح تا بعد از ظهر من با کمک تو وسیله ها رو بسته بندی میکردم بعداز ظهر دو سه ساعتی تو رو خونه ی مامانی میذاشتیم و من و باباجون وسیله ها رو میبردیم خونه ی جدید... طول کشید تا خوب جابجا بشیم اما کار اصلی رو توی سه روز انجام دادیم اسباب کشی که تموم شد و اومدی به...
10 ارديبهشت 1393

سیزده به در طولانی

عزیزکم این نوروز برای من و باباجون متفاوت با بقیه عید ها بود... بعد از بقیه ی عید دیدنی ها و سر زدن به بزرگ های فامیل بعد از ظهر روز یازدهم همراه خانواده ی دایی بهمن راه افتادیم سمت شمال تا سیزده رو اونجا به در کنیم رسیدنمون به خونه ی عزیز و بابایی شش ساعت طول کشید تو راه برف میبارید و تو از دیدنش حسابی سر ذوق اومده بودی صبح دوازدهم هوا عالی بود و تو توی باغ و خیابون با علیرضا بازی میکردی نزدیک ظهر مامانی و اقاجون و عمه ها هم رسیدن پیشمون بعد از ظهر هم خاله منیره و عمو  وعلی اومدن تا جمعٍ کسایی که دوسشون داری و بودن با اون ها خوشحالت میکنه کامل بشه تو چند روزی که شمال بودیم حسابی گشت و...
20 فروردين 1393

عیدانه

سلام وروجکم به یک چشم بهم زدن نه روز از شروع سال جدید گذشت به همین سرعتم بقیه اش میگذره و تا به خودمون بیایم سال تموم میشه این روزها حسابی خوشحالی چون دائم در حال گشت و گذار و بازی با بچه هایی... تو این تعطیلات و عید دیدنی هایی که تا حالا رفتیم شکر خدا حسابی خوش اخلاق و مهربون بودی هرجا میرفتی اصلا غریبگی نمیکردی و برعکس خیلی زود صمیمی میشدی و شروع میکردی به چرخیدن و گشتن تو خونه شون... بی دریغ به روی همه لبخند میزدی میرفتی توی بغلشون و خیلی ها رو میبوسیدی... جاهای زیادی رفتیم عید دیدنی اما اگه بخوام همش را با جزئیات برات بنویسم طولانی میشه... یه چندتایی رو برات مینویس...
9 فروردين 1393