عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

قند و عسل

سلام عزیز دلم امروز من و شما با عزیز و بابایی رفتیم درمانگاه واسه قد و وزن شکر خدا همه چی خوب بود وزنت دوازده کیلو و قدت هشتاد سانتیمتر بود... با خانوم منتظری بیسیور خوب بودی و حتی براش یه نقاشی کشیدی البته تا قبل از اینکه تصمیم بگیره تو رو روی ترازو بنشونه!! (راستی از اولین نقاشی که کشیدی عکس گرفتم حتما میزارم برات) و اما این روزهایت این روزها اونقدر سریع میگذره که انگار ثانیه ها مسابقه گذاشتن دندون دوازدهمت جوانه زد (مبارکت باشه) الحمدلله همچنان نسبت به اسباب بازیهات بی تفاوتی بجاش سرگرمی های زیادی پیدا کردی یکیشون اینه که کابینت زیر سینک ظرفشویی رو بطور کامل خالی ...
20 بهمن 1392

مادرانه

نوشتن سخت شده بهانه گیر میشوی وقتی کنارت نباشم هم بازی ات شده ام، کوچک شده ام پانزده ماهه افتادن عروسکت از بالای تخت همانقدر که تو را میخنداند مرا هم میخنداند... همانقدر که تو از دویدن در حیاط خانه هیجان زده میشوی من هم از پا بپای تو دویدن سرمست میشوم توپ بازی میکنیم، نقاشی میکشیم زبان کودکی را میفهمم آب بازی میکنیم، با دست غذا میخوریم شعرهای کودکانه میخوانیم و دست میزنیم دست در دست هم میچرخیم ... همینکه دفتر خاطراتت را می آورم و شروع به نوشتن میکنم کنارم مینشینی و دفتر را از میان دستانم میکشی به یادم می آوری آهای! کودک پانزده ماهه نوشتن نمیداند...
20 بهمن 1392

لیست هدایای سال اول زندگی

عزیز دلم خیلی وقته میخوام لیست هدایایی که تو این یه سال گرفتی رو برات بنویسم اما هیچجوری فرصت پیش نمیومد امروز اومدم تا جایی که میشه برات بنویسم اگه کسی جا موند یا بعدا یادم اومد اضافه میکنم عزیزکم از همشون ممنونم هدایایی که به مناسبت بدنیا اومدن بهت دادن: مامانی و آقا جون: زنجیر و پلاک به اسم خودت عزیز و بابایی: ربع سکه + 100 هزار تومان دایی منصور: 100 هزار تومان دایی بهمن: 100 هزار تومان خاله منیژه: 70هزار تومان وحید: عروسک گاو (اولین هدیه ای که گرفتی بود، چون آووردش بیمارستان) خاله منیره: 70 هزار تومان (ممکن خیلی از کسایی که تو ادامه ی لیست مینویسم نشناسی) خاله اختر: 30هزار تومان زینب:...
13 بهمن 1392

باغ پرتقال

ایلیا جونم پنج شنبه و جمعه ی این هفته رفته بودیم شمال، خونه باغی که بابایی و عزیز تو شمال اجاره کردن... خونه باغشون خیلی قشنگ بود، تو هم خیلی خیلی اونجا رو دوست داشتی تو که در حالت معمولی دلت نمیخواد از بغل من پایین بیای اونجا نمیومدی تو بغلم تو باغ دنبالت میدویدم تا بهت برسم و مراقب باشم که اتفاقی برات نیفته همینکه تو رو میبردیم توی خونه گریه میکردی که دوباره بری توی باغ! کلی دویدی و بازی کردی، پرتقال جمع کردی و شیطونی کردی زهرا و نازنین و حمیدرضا هم اومده بودن و این باعث شده بود بیشتر بهت خوش بگذره خیلی سخت تونستم ازت عکس بگیرم! همینکه یه جا می ایستادم تا ازت عکس بگیرم و دستت رو ول می...
5 بهمن 1392

اسکی روی ماهیتابه!

عزیز دردانه نمیدونم چجوریٍ که تمایل زیادی به بازی کردن با اسباب بازیهات نداری غیر از توپ ها، لگو و ماشینت... بجاش عاشق لوازم آشپرخونه ای!!! عاشق تلفن! عاشق کنترل! ماشین حساب! ماشین لباسشویی! اتو!!!!!!!! آخه چرااااااااااااا؟!!! اینجا داری روی ماهیتابه ها اسکی میری! ...
5 بهمن 1392

بَخ

یه کمد پر از اسبب بازی یه سبد پر از اسباب بازی صد و بیست تا توپ کوچیک و بزرگ یه ماشین و دو تا دوچرخه کلی عروسک کوچیک و بزرگ اما دردونه ی من ترجیح میده با پریز برق بازی کنه! بَخ!!   ...
30 دی 1392

این روزها...

ایلیا جونم الان یک سال و دو ماه و نه روز و دوازده ساعت داری کارایی که تو این سن انجام میدی: ماشاالله هزار ماشالله از نظر کارای بدنی طبق کتاب(همه ی بچه ها باهوشند اگر...) خیلی جلوتر از سنت هستی، راه میری، میدوی، در حال دویدن یهو می ایستی، دور خودت میچرخی، از بلندی بالا میری و خیلی قشنگ میای پایین و ... بعضی از اعضای بدنت رو میشناسی و وقتی میگیم نشونمون میدی: مو ، گوش ، چشم (چشمک میزنی)، زبون ، دست و پا. آموزش بینی از توی آموزش ها حذف شد چون موقع نشون دادنش گاهی اشتباه میکردی و ... دیروز تو بغلم بودی و خاله جون داشت باهات بازی میکرد بعد ازت دونه دونه اعضایی که میشناسی رو پرسید و تو نشونش دادی...
30 دی 1392

مروارید نهم ، دهم و یازدهم

ایلیا جونم دندون نهم، دهم و یازدهمت جوونه زد.... مبارک باشه کوشولوی من ممکن تموم بیماری و سرفه هات بخاطر دندون در آووردنت باشه دندونهای آسیا سخت جوونه میزنن دندون های عزیز، لطفا دونه دونه و بی دردسر جوونه بزنید! آخه چه عجله ای؟! دو تا از دندونات تیره شده! قراره ده روزٍ دیگه ببریمیت پیش دندون پزشک تا ببینه دندونات رو... همه میگن بخاطر قطره ی آهن! اما من همچنان اعتقاد دارم باید بخوری قطره ی آهن رو!   ...
30 دی 1392

من با تو آرومم...

دردانه ام خدا رو شکر خیلی خیلی سرفه هات بهتر شده، و غیر از مواقعی که خیلی شیطونی میکنی و میدوی اثری ازشون نیست فقط خیلی کوشولو شدی، فدای تو بشم، بی اشتها و کم غذا شدی... باباجون با مشورت دکتر داروخونه برای جبران روزای بیماری و بد غذاییت برات یه شربت مولتی ویتامین گرفته (vita globin) که انشاالله باعث بشه دوباره غذا خوردنت بهتر بشه . حرف واسه گفتن زیاده اما جدیدا یاد گرفتی به محض اینکه من یا باباجون میایم پشت کامپیوتر میشینیم میای و دکمه ی پاور رو میزنی بعد میزنی رو کیس و میگی: بَد...بَد! دعواش میکنی مثلاً! فعلاً خوابیدی، تا جایی که فرصت بشه برات مینویسم... ...
30 دی 1392