چندتا خاطره ی کوچولو
ایلیای مادر به کفش هایی که برای عیدت خریدیم خیلی خیلی زیاد علاقه داری وقتی میپوشیشون دیگه نمیشه از پات درشون بیاریم تا وقتی که خوابیده باشی! اولین روز عید من و باباجون آماده شده بودیم و نشسته بودیم و منتظر بودیم تا تو بیدار شی اما هیچ جوری بیدار نمیشدی تا بریم عید دیدنی! نمیخواستیم به زور بیدارت کنیم تا بداخلاق نشی! همینطور که نشسته بودیم باباجون گفت: کفش های ایلیا کوش؟! تو هم یهو از جات بلند شدی و با همون حالت خوابالو و چشمای نیمه باز بدو بدو رفتی سمت اتاقت و شروع کردی به زبون خودت حرف زدن دیدً بودَ پا کا تی بتیبم ترمت و پاتو آووردی بالا که یعنی کفش پام کنید! خیلی صحنه ی قشنگ و با...
نویسنده :
مامان فاطیما
17:44











