عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

مادری میکنی آیا؟

پسرکم گاهی عروسکت رو بغل میکنی گاهی میگیری روی پاهات و بهش میگی "گا گا" گاهی به زور میخوای بهش غذا بدی! چند روز پیش هم بینی ت گرفته بود برات قطره ریختم بعدش رفتم دنبال کارای خودم دیدم پشتت به منه و مشغولی اومدم از پشت سر نگاهت کردم ...   ...
11 اسفند 1392

تشکر

عزیزکم نیم ساعت پیش رفته بودم به وبلاگ یکی از دوستام سر بزنم تو پست آخرش در مورد تو نوشته بود خیلی خوشحال شدم دل ادم عجیب گرم میشه  به این محبت ها... به دوستت دارم هایی که از کسایی میشنوه که باهات نسبت خونی ندارن اما خیلی بهت نزدیکن ممنونم چند وقت پیش هم که رفته بودیم خونه ی عزیز دختر همسایشون (تازه عروس شده*مبارک عزیزم*) به عزیز پیغام داده بود تا وقتی که تو میای خبرش کنه تا بیاد تو رو ببینه اومده بود و کلی باهات بازی کرد بعد تو گوشیش عکست رو دیدم که وقتی کوچولو تر بودی و تو رو برده بود خونشون ازت گرفته بود  اینم آدم و دلگرم میکنه دیدن عکس پاره ی وجودت میون عکس های سیو شده ی ...
11 اسفند 1392

باغ پرتقال(2)

عزیز دردانه جمعه و شنبه ی هفته ی گذشته یعنی دوم و سوم اسفند دوباره رفتیم شمال خونه باغ عزیز و بابایی عزیزکم تو راهٍ رفتن ماشین تو رو گرفت و دچاره حالت تهوع شدی بعد از بدنیا اومدنت خیلی سفر رفتیم این اولین باری بود که اینطوری شده بودی! تو راه برات از یه داروخونه قطره ی ضد تهوع گرفتیم و سرحال شدی بعد از رسیدنمون به محض دیدن سگ و مرغابی و ... همه چی یادت رفت و شروع کردی دنبالشون دویدن!! جالبه که از حیوانات نمیترسی... دو روزی که اونجا بودیم حسابی تو باغ بازی کردی و خوش گذروندی با بابایی میرفتی تو دشت روبروی خونشون قدم میزدی         بعد از ظهری که میخواستیم بر...
11 اسفند 1392

غریبگی

سلام پسر کوچولوی مامان ایلیا جونم... چند وقت پیش قرار بود چند نفری از اقواممون برن مکه... قبل رفتنشون به رسم همیشه رفتیم تا بهشون التماس دعا بگیم با عزیز و بابایی و خاله منیره و دایی بهمن اولین جایی که رفتیم خیلی راحت از توی بغلم اومدی پایین و با بچه ی کوچیکی که اونجا بود شروع کردی به بازی خیلی راحت میرفتی پیش همه و حتی با اقایون توپ بازی میکردی!! اما دومین خونه ای که رفتیم! به محض ورودمون شروع کردی به گریه و فریاد زدن! طوری که مجبور شدم برگردم و توی راهرو بنشینم! همینکه میرفتم تو خونه دوباره گریه میکردی! اصلا نفهمیدم چرا! کی تو خونه بود که ازش میترسیدی و غریبگی میکردی؟! خلاصه که فکر کنم واسه ...
11 اسفند 1392

خنده هایت

    وقتی خوشحالی        چشمانت زودتر از لبهایت به من لبخند میزنند                عاشق شیطنتی هستم که در چشمانت موج میزند و مرا در خود غرق میکند...   ...
10 اسفند 1392

دوستای کوچولو

عزیز دردانه بیست و هفتم بهمن ماه با چند تا از دوستای قدیمی دور هم جمع شدیم. تو جمع دوستای من تو هم دو تا دوست کوچولو داری: غزل جون و سایدا جون از اخرین باری که از نزدیک دیده بودیمشون هفت ماه میگذشت و حسابی هر سه تون بزرگ شده بودید چقدر تغییر کرده بودید... و اما مهمونی: قبل از رفتن خوابوندمت تا اونجا خسته و بهونه گیر نباشی، اما چون چندجایی کار داشتیم و تا بریم حسابی دیر شد، خسته شده بودی و خوابت گرفت. به محض ورود مثل هر مهمونیٍ دیگه ای که افراد رو نمیشناسی کمی غریبگی کردی اما با دیدن غزل جون و سایدا جون روت باز شد و از بغلم اومدی پایین. میچرخیدی و بازی میکردی و...
29 بهمن 1392

چو شیرت داد مادر یاعلی گفت...

عزیزکم وقتی میخوای از پله بری بالا وقتی میفتی و میخوای از جات بلند شی وقتی میخوای چیز سنگینی رو جابجا کنی کلا هرکاری که میخوای انجام بدی و سخته برات موقع انجام دادنش میگی: یاعلی عاشقتم، عاشق یا علی گفتنتم از خدا میخوام همیشه و همیشه محب اهل بیت(ع) باشی شیرین زبونم ...
20 بهمن 1392

پسرک روروئک سوار

عزیزکم خیلی خیلی خیلی زیاد به ماشین علاقه داری حالا چه واقعی و چه اسباب بازی که البته واقعیش رو بیشتر دوس میداری! دستات رو به حالت چرخوندن فرمون تو هوا میچرخونی و میگی: قان قان!!! یه موقع هایی نمیذاری باباجون رانندگی کنه و از بغل من خودتو میچرخونی سمت بابا و فرمون رو میکشی!!!!!!!! در فکر بودیم که با این میل وافر پسرکمان به ماشین سواری چه کنیم که چند روز قبل عکس یکی از دوستای آبانیت رو توی روروئک دیدم! این شد که رفتم و روروئکت رو که از ده ماهگی جمع کرده بودم دوباره آووردم! از دیدنش مشعوف شدی و ماشین دار! حالا دیگه تو خونه میچرخی واسه خودت فرمون روروئک رو میچرخونی و میگ...
20 بهمن 1392