عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

آرایشگاه

چند روز پیش بعد از ظهر که باباعلی از سرکار اومد تو رو با خودش برد آرایشگاه اولین بار بود تو و باباجون تنهایی میرفتین بابا علی میگفت خیلی خیلی همکاری کردی و یک سر سوزن اذیت نکردی   خیلی ماه شدی مبارکت باشه عزیزم انشاالله دامادیت   ...
18 مهر 1394

تولد علی

هفتم تیر ماه تولد علی (پسر خاله منیره) تولدت مبارک علی جان خیلی خیلی زیاد بهت خوش گذشت تا چند روز در موردش حرف میزدی و ذوق میکردی عکسای خیلی قشنگی ازت گرفتم که متاسفانه بیشتر پاک شد... اون شب یه عالمه رقصیدی و بلند بلند شعر تولدت مبارک رو میخوندی... ...
30 تير 1394

ماه رمضان

عزیز دل مادر یک ماه بندگی گوارای وجودت بله گوارای وجود تو که پا به پای من و پدرت سر سفره افطار و سحر مینشستی موقع نمار کنارمون نماز میخوندی... موقع قرآن خوندن توام یک کتاب دعا به دستت میگرفتی و کنارمون مینشستی تو شب های احیا باهامون همکاری کردی و تو مسجد فوق العاده بودی خلاصه که تو هم مثل ما یک ماه متفاوت داشتی امسال کمی بزرگتر شده بودی و توجیحت که چرا من و بابا جون نمیتونیم کنارت نهار بخوریم سخت بود هربار میگفتم باید اذان بگن تا ما غذا بخوریم الله اکبر میگفتی و دل من رو میبردی بعد ماه مبارک یک روز داشتم از کشمش هات که تو کاسه بود میخوردم کمی کشیدی عقب و گفتی تو روزه ای! نخور!!! در مورد خاطرات این ماه م...
30 تير 1394

سیزده به در

عزیز دلم سیزدهم فروردین قرار بر این بود که خونه بمونیم نزدیکای ظهر عزیز بهمون زنگ زد و گفت کجایید؟! گفتیم خونه ایم! اونم ازمون خواست تا بریم خونشون! وقتی رفتیم خونشون دیدیم عزیزشون بساط سیزده به در رو تو حیاطشون چیدن و همه ی بچه ها اونجان... کار خیلی جالبی بود، هم تو طبیعت بودیم، هم همه ی امکانات دم دست بود... به تو که خیلی خوش گذشت، تو اون دو سه ساعتی که اونجا بودیم با بچه ها حسابی خوش گذروندی از فوتبال بازی کردن گرفته تا موتور سواری و کباب درست کردن همش واست جذاب بود...            جای خاله منیژه شون ** خصوصا آناینا جو...
24 فروردين 1394

یه خاطره...

عزیزکم امسال ماهی قرمز نخریده بودیم روز اول عید که رفتیم خونه ی عزیز، کلی از دیدن ماهی قرمزاشون ذوق کردی همش میرفتی جلوشون می ایستادی و نگاشون میکردی وقتی میخواستیم از خونه ی عزیز برگردیم رفتی جلوی تنگ ماهی رو به تنگ ایستادی و گفتی: ماهی می گه:(صدات رو نازک و آروم کردی مثلا ماهی داره حرف میزنه) من میخوام با ایلیا برم من میخوام برم خونه ی ایلیا، من میخوام پیش ایلیا بخوابم!!!!!!! اونقدر عزیز و بابایی از اینکار و حرفت و طرز گفتنت خوششون اومد که با ذوق ماهیشون رو دادن تا تو بیاری خونه... ...
11 فروردين 1394

سال نو...

ایلیای من امروز یازده روز از ورودمون به سال جدید میگذره لحظه ی تحویل سال نو ، امسال نیمه شب بود برای همین بر خلاف دو سالِ گذشته امسال تو خونه بودیم تو ساعت نه شب خوابیدی و من و باباجون تا موقع تحویل سال بیدار بودیم صبح اولین روز سال نو با هم رفتیم خونه ی بابابزرگ چون مامانی و بابایی هم اونجا بودن... تا نزدیک ظهر اونجا بودیم و برای نهار رفتیم خونه ی عزیز و بابایی روز دوم و سوم و چهارم و پنجم رو از صبح خونه ی مامانی بودیم روز ششم خونه ی عزیز و روز هفتم دید و بازدید از خاله ها و دایی ها... خلاصه که از اول سال جدید تا امروز فقط یک روز رو خونه بودیم... امسال زیاد به دید و بازدید نرفتیم ...
11 فروردين 1394

بهاری که یخ زد تو زمستون...

عزیزکم امروز بیست و هشتم اسفند ماهه دو روز دیگه وارد سال نود و چهار میشیم اما چیزی که عجیبه! اینه که اصلا بوی عید نمی یاد... خبری از حال و هوای عید نیست خبری از شور و شوق نوروزی نیست خبری از سبزه و ماهی قرمز نیست راستش فکر میکردم این حال و هوا واسه همه اس فکر میکردم هوا بهاری نشده هنوز! اما کمی که تو وبلاگ دوستام چرخیدم دیدم همشون از حال و هوای نوروزیشون نوشتن فهمیدم بهااااره ما یخ زده تو زمستونی که بابابزرگ رو ازمون گرفت فهمیدم بخاطر دل غم دارمونه که خبری از بهار نیست... ...
28 اسفند 1393

افسوس که رفتی...

ایلیای من تا امروز که دارم برات مینویسم این تلخ ترین اتفاقیه که قراره تو وبلاگت ثبت کنم پدر بزرگِ باباعلی (بابابزرگ میرزا آقا) هفتم این ماه از بینمون رفت... رفتنش واقعا غافلگیر کننده و سخت بود هنوز باورمون نشده که بابابزرگ از پیشمون رفت! همه چیز اونقدر یهویی بود که انگار یه کابوس وحشتناک بود و تا چند روز دلمون میخواست ازش بیدار شیم! اما کم کم فهمیدیم این کابوس یه واقعیت تلخِ! و دیگه قرار نیس دستای گرم بابابزرگ رو تو دستامون بگیریم! خدایا بابابزرگ باهامون مهربون بود جز خوبی ازش ندیدیم توام به حرمت سختی های که تو سال های اخر زندگیش کشید... باهاش مه...
28 اسفند 1393

ایلیا، بابایی می شود...

عزیزکم مثل همه ی کوچولوها علاقه ی زیادی به عصای بابا بزرگت داری... روزایی که خونه ی بابایی عبدالله هستیم یکی از سرگرمی هات بازی با عصای بابایی عبدالله و راه رفتن مثل اونه دولا دولا راه میری و میگی من پیرمردم! من بابایی عبدالله شدم!! ...
7 اسفند 1393