عزیز دل مادر یک ماه بندگی گوارای وجودت بله گوارای وجود تو که پا به پای من و پدرت سر سفره افطار و سحر مینشستی موقع نمار کنارمون نماز میخوندی... موقع قرآن خوندن توام یک کتاب دعا به دستت میگرفتی و کنارمون مینشستی تو شب های احیا باهامون همکاری کردی و تو مسجد فوق العاده بودی خلاصه که تو هم مثل ما یک ماه متفاوت داشتی امسال کمی بزرگتر شده بودی و توجیحت که چرا من و بابا جون نمیتونیم کنارت نهار بخوریم سخت بود هربار میگفتم باید اذان بگن تا ما غذا بخوریم الله اکبر میگفتی و دل من رو میبردی بعد ماه مبارک یک روز داشتم از کشمش هات که تو کاسه بود میخوردم کمی کشیدی عقب و گفتی تو روزه ای! نخور!!! در مورد خاطرات این ماه م...