عزیز دل مامان ایلیاعزیز دل مامان ایلیا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

نبض زندگی "ایلیا"

شروع دوباره...

خانه ی بازی باربد

عزیز دلم تو هفته ی گذشته یک روز بعد از مهد با هم رفتیم خانه ی بازی باربد نمیدونم یادت هست یا نه، اما برات گفته بودم دفعه ی قبل که بردمت اونجا تقریبا یک سال پیش نه تنها خوشت نیومد، بلکه میترسیدی و وارد محوطه ی بازی هم نمیشدی... اما این بار!! به حدی از بازی تو پارک خوشت اومد که به زور و با وعده ی شکلات و بستنی راضیت کردم تا از پارک بیای بیرون همه چیز برات جذاب بود از استخر توپ، تا سگ گنده ای که اونجا بود و تو با پاهات بهش لگد میزدی     تا تاب و سرسره کوچیکی که بدون مراقبت من میتونستی از هر طرفش بالا بری!    خونه های پلاس...
5 اسفند 1393

همایش عترت (بانک مهر)

سلام عزیزکم شونزدهم ماه پیش موسسه ی مهر(محل کار باباجون) به بهانه ی بیست و دوم بهمن همایشی برپا کرده بود که خانوادگی بود... ما هم تو اون همایش شرکت کردیم اما به رقم شاد و موزیکال بودن برنامه ها! بودن بچه های هم سن و سالت تو سالن! بودن برنامه ی ویژه ی کودک تو مراسم! و حضور دوست کوچولوت غزل جون! اصلا تمایلی به بودن در سالن نداشتی و دائم دلت میخواست از اونجا بریم!! برای همین بیشتر وقت مراسم رو من و تو و باباجون در رفت و امد گذروندیم! برات خوراکی اوورده و اسباب بازی آوورده بودم اما دوست نداشتی! اگه یه نیم ساعتی هم نشستی اونجا بخاطر شکلات های خاله حکیمه بود! اما خوب از حق نگذریم ...
26 بهمن 1393

غذای مورد علاقه...

عزیزکم یه نیگاه به این عکس بنداز، از وقتی شروع به غذا خوردن کردی این غذای مورد علاقه ی توء!!   ماکارونی؟! نه!! نه!! منظورم اون ته دیگٍ توی دستت!! پسرکم عااااشق ته دیگ غذایی!! وقتی سر سفره ی غذا مینشینیم اول از همه واسه خوردن یه تیکه ته دیگ بر میداری!! اونم از وقتی که خیلی کوچیک بودی و فقط چهار تا دندون داشتی!!!! ...
19 بهمن 1393

گردش

ایلیا جونم زمستون امسال خبری از برف و بارون نیس هوا خیلی گرمه و مثه بهارٍ! کاش کمی بارون و برف بباره اما یکی از مزیت های هوای گرمٍ زمستون امسال اینه که گاهی میتونیم بریم بیرون و بگردیم یکی دو روز پیش که خونه بودیم من و تو نزدیک ظهر که هوا گرمتر بود رفتیم پارک هیچکس تو پارک نبود، موقع رفتن توپت رو هم با خودمون برده بودیم و ایندفعه تو حسابی لذت بردی از کل پله های وسیله های بازی بالا رفتی و برای خودت گردش میکردی توپت رو از سرسره ها سر میدادی پایین و بعد خودت پشت سرش سر میخوردی و میومدی پایین حسابی تاب بازی کردی و برعکس دفعه ی قبل دلت نمیخواست بیای پایین فکر میکنم یکی از دلایلی که باعث ش...
25 دی 1393

عمرت طولانی، یلدایت مبارک

ایلیا جونم این روزها نزدیک آخر ترم و باباجون بیشتره وقتی رو که خونه هستیم مشغول به انجام تکالیفش شب یلدا هم تا ساعت شش بعد از ظهر باباعلی مشغول به درس و مشق بود قرار بود خونه بمونیم اما باباجون یکدفعه تصمیم گرفت که این شب رو با بزرگترا بگذرونیم واسه همین اماده شدیم و رفتیم خونه ی بابابزرگ میرزاقا (بابابزرگ باباعلی) مامانی شون هم اونجا بودن چند ساعتی رو اونجا بودیم تموم وقتی که اونجا بودیم رو تو کنار بابامحمد گذروندی باقلا خوردی و به بابایی باقلا دادی                      &n...
14 دی 1393

شله زرد نذری

ایلیا جونم روز چهل و هشتم عزیز جون یه نذر قدیمی داره یادش بخیر قبلا که شله زرد نذری میپخت همه دور هم جمع میشدیم و ... تو این چهار سالی که از ازدواج من و باباجون میگذره دو سال روز چهل و هشتم رفتیم روستای حسن آباد و خونه ی عزیز نبودیم دو سال هم عزیز جون نذریش رو تغییر داده بود و چند روز زودتر غذای نذری داده بود.... چهل و هشتم امسال وقتی عزیزشون نذری میپختن یه سر رفتیم خونشون علیرضا و نازنین و زهرا اونجا بودن و تو یکی دوساعتی که اونجا بودیم توی خونه مشغول بازی با اونها بودی ولی بعدش اومدی تو پارکینگ و حسابی کمک کردی اجرت با امام حسن(ع) عزیزم... خدا قوت ...
9 دی 1393

بله برون

عزیز دلم هفته ی گذشته عمه زهرا (که شما عمو صداش میکنی) عروس شد... انشاالله همیشه خوشبخت و سفید بخت باشه و سالیان سال کنار عمو فرزاد با خوشی زندگی کنن... من و ایلیا و باباش یه دنیا خوبی از خدا میخوایم براتون، یه دنیا خوشبختی یه دنیا شادی و ... بیشتر روزای هفته ی گذشته رو بخاطر مراسم عمه جون خونه ی مامانی بودیم پسرکم فوق العاده بودی اصلا با مهمونهای مامانی شون غزیبی نمیکردی با اینکه تا بحال ندیده بودیشون خیلی خوب و راحت بودی شاید بخاطر مهربونی و خونگرمی اون ها بود تنها مشکل کوچولومون بهم خوردن ساعت خوابت بود تو در حالت معمول شبا ساعت ده و نیم یازده میخوابی ...
3 دی 1393

مهمونی سایدا عسل

عزیز دلم سه شنبه چهارم آذر با کلی تاخیر رفتیم خونه ی خاله سمیرا تا تولد ناز بانو رو بهش تبریک بگیم خیلی وقت بود سایدا جون رو ندیده بودیم ماشاالله هزار ماشاالله سایدا جون خانمی شده بود برا خودش از روز دوشنبه کمی مریض شده بودی و صدات گرفته بود بعد از ظهر روز دوشنبه که بردیمت دکتر بهت دارو داد و گفت خروسک گرفتی سه شنبه از صبح سرفه هات شروع شد زنگ زدم به خاله حکیمه که نمیریم خونه ی خاله سمیرا چون هم تو مریض و بی تاب بودی و فکر میکردم ممکن اذیتم کنی هم اینکه دلم نمیخواست بچه ها مریض بشن خاله حکیمه (مامان غزل جون) اصرار کرد بریم و چه خوب شد که به حرفش گوش کردیم مهمونی عالی ب...
11 آذر 1393

واقعا که...

آخر شبٍ داریم تو خیابون میچرخیم و آقا ایلیا هوس شیر عسل کرده باباجون جلو اولین سوپر مارکت می ایسته تا اطاعت امر کنه من و تو توی ماشین طبق معمول همینکه باباجون برای کاری از ماشین پیاده میشه تو میپری رو صندلی باباجون میشینی تند و تند فرمون رو میچرخونی و مثلا رانندگی میکنی ماشین جای بدی پارک شده بهت میگم ایلیا بیا اینور بشین مامان جون بشین رانندگی کنه نگام میکنی و یهو میپری رو صندلی عقب! میگی ایلیا عقب میشینه! میشینم پشت فرمون و ماشین رو میبرم کمی جلوتر پارک کنم ایلیا پشت ماشین از شیشه ی عقب بیرون رو نگاه میکنه و داد میزنه: بابااااااااااااااااجووووووووووووووووووون بیاااااااااااااااااا...
20 مهر 1393