ایلیا جونم

یکشنبه بیست و هشتم شهریور جشن پایان ترم تابستونی کلاس ژیمناستیکت بود

خدا رو شکر صبر و حوصله ام جواب داد

و تو که اوایل اصلا نمیرفتی تو کلاس و کل مدت رو به گریه میگذروندی

جلسه های آخر از جلوی در وورودی میدوی سمت کلاستون و تو کل مدت اصلا از کلاس بیرون نمیومدی

امیدوارم بتونم ادامه بدم و ببرمت تا زحمتامون هدر نشه...

آخرین جلسه ی کلاستون جشن بود

و از قبل مربی بهمون گفته بود چیزی بهتون نگیم تا غافلگیر شید

و حسابی هم غافلگیر شدید

و یک خاطره ی خوب برات موند

 

 

 

 

 




جمعه ها روز ماس

روز خانواده ی کوچیکمون

خیلی کم پیش میاد که تو این روز خونه نباشیم

یک روز تو هفته که شما فرصت دارید وقت بیشتری با باباجون بگذرونید

با هم بازی کنید ... کارتن ببینید ... سر و صدا کنید ... برید حموم و ...

اینم یه آب بازی حسابی

 

 

بیست و شش شهریور




ایلیا و مامان بزرگ باباعلی و داداش محمد مهدی

 







ایلیا جونم

هجدهم شهریور ماه تولد عمه عارفه بود

الان مدتی بود که دلت میخواس برا عمه عارفه یه عروسک بخری

و همش میپرسیدی پس کی تولد عمه میشه

اون روز از صبح خونه ی مامانی بودیم

اما خوب جشن تولد عمه جون شب بود

برف شادی و نخ شادی که بابایی محمد اون شب خریده بود حسابی دلا رو شاد و لبا رو خندون کرد...

همه ی بخش های تولد اون شب رو دوست داشتی و بهت خیلی خوش گذشت

فقط تا کارامون تموم شه و برسیم به قسمت کیک خوردن حسابی کلافه شدی

دیگه داشت کار به گریه میرسید که بابایی و مامانی گفتن زودتر کیک رو ببریم

اینجا هم دیگه کم آووردی

 

 

عمه عارفه ی مهربون

تولدت مبارک.... دلت شاد ... لبات خندون

 

هجدهم شهریور




دوست دارم همیشه بشینم به تماشای شما دو تا...

ایلیا جونم ... عزیز دل مادر یادت نره هوای داداش رو داشته باشی

وقتی بزرگ شدید این روزای خوب بچگی همیشه یادتون بمونه

مبادا روزمرگی از هم دورتون کنه...

 

 

 

هفدهم شهریور




ایلیا جون

پونزدهم شهریور یه عصر دلنشین خونه ی عموی من...

همبازی شدن تو و مارال خیلی قشنگ بود اما خوب عکساش تو گوشی خاله منیژه موند...

مارال جون تو رو برد و همه ی جاهای خونه ی بابابزرگش رو بهت نشون داد

 

 

تو و مارال جون فقط سه روز فاصله ی سنی دارید




حضورتون ثانیه ثانیه آرامش

خدا رو شکر که هستید...

 

چهاردهم شهریور

 




عااااااشق اینی که پلیس بشی

همیشه تو خیالاتت با تفنگ و سربازات پلیس بازی میکنی

واسه همین عزیز و بابایی واسه تو و داداش لباس پلیس خریدن تا کمک کنن به خیال پردازیت

 

 




ایلیای من

چهارم و پنجم شهریور باباعلی رفته بود شمال...

و من و شما خونه ی بابایی عبدالله موندیم

بابایی هم واسه اینکه جای خالی باباجون رو حس نکنین تو این دو روز

علی و علیرضا و حمیدرضا رو میاوورد خونشون

ساعتایی هم که کسی نبود تو رو میبرد پارک

 

 

 

 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 52 صفحه بعد