خوب اینجا هم بام خونه ی ما

باااام سمنان

یه شب مهتاب ... ماه میاد تو خواب...

من رو میبره ... کوچه به کوچه




پیگیری اساسی

مسااابقات کشتی المپیک رو...

باااور کردنی نیس وقتی تی وی کشتی پخش میکنه اجازه نمیدی بزنیم پویا




چند شب پیش خونه ی مامانی مهمونی بود

دوست کوچولو و قدیمی تو حدیث بانو هم اونجا بود

از صبح به هوای بازی با حدیث رفتیم خونه ی مامانی

بعد از ظهر بعد از برگشتنمون از کلاس ژیمناستیک با اینکه همیشه میخوابی

علاقه ای به خوابیدن نشون ندادی و دلت میخواس بازی کنی

اما خوب جنس بازیهاتون فرق داش

اون شب

خنده بود ... بازی بود ... گریه بود ... قهر بود...

اما چیزی که قشنگ بود بزرگی دل شما بچه ها بود

بی کینه بودن و مهربونیتون

اون شب هیچکدومتون دلتون نمیخواس از اون یکی جدا شه

آخر شب دست همدیگه رو گرفته بودید

تو میخواستی حدیث رو بیاری خونمون و اونم میخواس تو رو ببره خونشون

اون شب بعد از رفتن حدیث بانو تا خونه گریه کردی...

و فقط با وعده ی اینکه فردا غزل و سایدا میان خونمون برای بازی آروم شدی...

 




 پا باز صد و هشتاد ... پیشرفتت عاااالی




عزیزکم

داداش محمد مهدی هنوز اونقدر بزرگ نشده که همبازیت بشه

اما تو با کمک قوه تخیلت باهاش همبازی میشی

وقتی سرباز بازی میکنی

داداش محمدی یه غول بزرگه که سربازهات باید از دستش فرار میکنن

وقتی ماشین بازی میکنی داداش یه ماشین بزرگه که باید ازش برنده شی

میدونم وقتی داداش راه بیفته همبازی های خوبی میشید

الانم گاهی تو روروئک دنباله بازی میکنید

هم محمد مهدی کیف میکنه هم تو

خیلی دوست داری به محمد مهدی چیزای جدید یاد بدی

فعلا داری رو در آووردن زبون و چهار دست و پا شدن کار میکنی

فدای مهربونیات...

یه مدتی که بخاطر دندون در آووردن اب دهن محمد مهدی روان بود زیاد طرفش نمیومدی

اما خدا رو شکر الان بهتر شده و بهتر شدی...

 

دوستتون دارم




عزیزکم

جمعه پونزدهم مرداد خونمون مهمونی بود

خاله ها و دایی ها و بچه هاشون

اونقدر اون شب بازی کردی و خندیدی که حد نداره

تو اتاقت انگاری زلزله اومده بود

روز بعدش تا شب مشغول جمع و جور کردن اتاق تو بودم...

وقتی مهمونا کم کم میومدن

با ورود هر خانواده جدید نگران بودی که جا میشن تو خونمون!!

همش میگفتی خونمون داره پر میشه ها!

آخر شب وقتی مهمونا رفتن سرت رو آووردی کنار گوشم تا یه چیزی بگی

اصلا متوجه حرفت نمیشدم

گفتم کمی بلندتر بگو

گفتی اگه بلند بگم گریه ام میگیره

و زدی زیره گریه!!

گفتی حالا که علی و علیرضا رفتن من چکار کنم!!

دیگه کسی رو ندارم!!!

الهی فدای اون دل مهربونت بشم که هرچقدر هم بازی کنی سیر نمیشی




عزیزم

بردن به کلاس و اینکه تو طاقت بیاری بمونی تو کلاس یه معضل بزرگه

بعد از کارگاه های مادر و کودک... مهد دایان.... کلاس نقاشی

اینبار تو کلاس ژیمناستیک اسمت رو نوشتم

این کلاس ها هربار  بخاطر ناراحتی تو از حضور در کلاس نیمه کاره رها شد...

اما اینبار عزمم رو جزم کردم

تو باید یاد بگیری حضور در کلاس و جدا بودن از من رو

با مربیت صحبت کردم که اگه از کلاس میای بیرون یا حرکات رو انجام نمیدی فعلا بهت سخت نگیره

بهش گفتم فعلا هدفم اینه که عادت کنی به موندن تو کلاس

چند جلسه ی اول از کنارم تکون نمیخوردی

با اینکه تایم کلاس کوتاهه همش میگفتی خسته شدم بریم خونه

اما خوب خدا رو شکر الان بیشتر میمونی تو کلاس

با بچه ها بازی میکنی

حرکات رو انجام میدی

فقط هر پنج دقیقه در میون از کلاس میای بیرون و منو میبوسی بعد میری...

عزیزکم اگه سر سختم بخاطر خودته...

اینبار قرار نیس کوتاه بیام و اگه خدا بخواد کلاست رو ادامه میدم

 




شب شهادت امام جعفر صادق(ع) واسه اینکه حال دلمون خوب شه رفیم زیارت

زیارت امامزاده علوی ...

چقدر آرامشبخش ....چه سکوت دلنشینی

آدم روحش پر میکشید تا آسمون

تو هم خیلی اونجا رو دوست داشتی و همه ی گوشه کناراش سرک کشیدی

 

 

 

لباسایی که تنته سوغاتی خاله جون از مشهده...




بعد از مدت ها یه دوره همی متفاوت داشتیم خونمون

اینبار مادربزرگا و پدربزگات با هم خونمون بودن

اون شب با عمه عارفه خیلی بهت خوش گذشت...

حسابی سوء استفاده کردی و به عمه امون نمیدادی

طفلکی یا باهات بازی میکرد یا برات کتاب میخوند

 

آخی

چقد بزرگ شدی نازنینم

بهار نود و سه ..... تابستان نود و پنج

 

 

 




ایلیا جونم

هفتم مرداد تولد آناهیتای عزیزم خونه ی عزیز و بابایی

قبل رفتن گیر داده بودی چون آناهیتا دختره باید براش عروسک بگیریم

خونه ی عزیز طبق معمول اینجور دوره همی ها تو مشغول بازی با علی و علیرضا بودی

و جمع کردن همگیتون برای عکس کار سختی بود

وای که علاقه ات واسه فوت کردن شمع کیک های تولد داستانیه

تو هر جشن تولد هزار بار شمع رو روشن میکنن تا تو امون بدی صاحب تولد فوتش کنه

دایی بهمن مسؤول اینکاره و خیلی صبر و حوصله داره

آناهیتا جونم الهی صد ساله شی دخدر

مرسی برای اون شب بیاد موندنی



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 51 صفحه بعد