من و نی نی و باباش

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود




ماشاالله هزار ماشاالله

شاه دوماد بشین ایشاالله




اربعین و رحلت رسول خدا(ص) مثل هر سال تکیه ی روستای حسن آباد بودیم

هر دو شب با بچه ها حسابی بازی کردی

و بیشتر از همه با حدیث جون

و اما طبق یک رسم قدیمی:

مامان حدیث جون زحمت گرفتن این عکس رو کشیده

مرسی مامانش

این عکسی هم که میکس کردی خیلی قشنگ شده دلم نیومد اینجا نذارمش

با اجازه...

این عکس ها هر سال در شب رحلت پیامبر ازتون گرفته شده

ماشاالله چقدر تغییر کردید هرسال

عمرتون دراز و تنتون سالم
 




رحلت رسول خدا(ص) و شهادت امام رضا(ع)

خونه ی عزیز شله زرد نذری و آش رشته

و گردهمایی نوه ها




و چهارمین روز آذر

روزی به وسعت عشق...

و چقدر از دسته گلی که باباعلی برامون خریده بود خوشت اومد

اونقدر که گفتیم بابا برای تو خریده تش




و روز پنج شنبه صبح که بیدار شدی همه جا سفید شده بود

هیجان زده و خوشحال به تماشای برف نشستی تا بابایی عبدالله بیاد دنبالمون و ما رو ببره خونشون

رفتیم پشت بوم و حسابی برف بازی کردیم

و آدم برفی که از چند وقت قبل همش میگفتی هویج آماده کنیم برف بیاد آدم برفی بسازیم و ...

الانم گیر دادی کی انقد برف میاد که بتونم تو برف اسکی سواری کنیم

و گوله برفی به هم بزنیم

تاثیرت کارتونه دیگه...




ایلیا جونم

سه شنبه سوم آذر

ساعت پنج کلاس داشتی همینکه آسانسور رسید به پارکینگ و چشمت به حیاط خورد...

گفتی مامان این چیه داره از آسمون میریزه زمین؟!

هنوز این جمله ات تموم نشده بود که با ذوق جیغ زدی

برف برف برفههههههههههههه

اون روز تموم راه رو تا کلاست دویدی

نصف راه زیر چادرم بودی و نصف راه با هیجان زیر برف

وقتی برگشتیم خونه برف خیلی خیلی کم شده بود اما بازم دلت نمیخواس بریم تو خونه

و تو خیابون دور خودت میچرخیدی

فرداش چهارشنبه خونه ی مامانی بودیم

عصر که شد دوباره برف شروع به باریدن کرد

هوا خیلی خیلی سرد بود اما تو گیر داده بودی برف بازی کنی!!!

بابایی محمد رفت برات برف آوورد تا تو خونه برف بازی کنی و ...

 




ایلیا جونم

دوم آذر تولد زهرا جون بود

و عزیز و بابایی باز هم زحمت گرفتن جشن تولد و کیک و شام رو کشیده بودن

یه جمع شاد و پر از خنده

خدا رو شکر که این بهونه ها واسه شادی دلا هست...

اون شب خیلی بهت خوش گذشت

مخصوصا که بابایی عبدالله وسیله های آتیش بازی گرفته بود و آخر شب پر از هیجان بود...

 

 

زهرای قشنگم

تولدت مبارک




پسرکم

بزرگ مرد کوچکم...

خدا میدونه که من و باباجون چقدر به داشتنت افتخار میکنیم

به طرز فوق العاده ای درکت بالاس

خوب میفهمی و تجزیه تحلیل میکنی

و چه خوب تر عکس العمل نشون میدی

حرف زدنت اونقدر کامل و خوبه که معمولا کسایی که نمیشناسن و سنت رو نمیدونم

فک میکنن شش یا هفت ساله ای

خدا رو شکر که انقدر خوبی

به دنیا اومدن محمد مهدی هم تاثیر زیادی  تو بزرگ شدنت داشت

اینکه میبینی یکی هست که از تو کوچیکتره و ناتوان تو انجام خیلی از کارا

بهت اعتماد به نفس و حس بزرگی میده...

ایلیای من

همبازی شدنت با داداش حسابی شیرین و دلنشین

اما داداش بزرگ بودن خیلی مسئولیت بزرگیه

حواست باشه عزیزکم

داداشت ازتو تقلید میکنه و فکر میکنه هرکاری تو انجام میدی بهترین کاره

اون بهت ایمان داره

پس بهترین باش... بهترین الگو برای داداش کوچیکت




شمایی که تموم زندگی منید...

 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 55 صفحه بعد