من و نی نی و باباش
من و نی نی و باباش
609
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیای من عااااشق عکس گرفتن از خودت و دیگرانی

روزی ده بار باید حافظه ی گوشی رو خالی کنم بسکه از همه چی عکس میگیری

اینم چندتا از سلفی هات که نگهشون داشتم

من به فدای ژستت! آخه اخم بهت نمیاد بچه!

اینجا مثلا از من و داداش هم عکس گرفتی

راستی امسال عید یه مهمون ویژه هم داشتیم

انشاالله خوش قدم باشه برامون




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : شیطنت ها
608
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

نوروز امسال تو و داداش کنار هم روزای شادی داشتید...

تو فوق العاده زیاد داداش رو دوست داری

محمد مهدی هم خیلی تو رو دوست داره

منتها روش های ابراز محبتش یه کم خاصه

ببخش پسرکم اگه گاهی که هیجان زده میشه موهات رو میکشه

ببخش پسرکم اگه وقتی تو رو میخواد ببوسه گاهی گازت میگیره

ببخش پسرکم اگه وقتی داری تی وی میبینی هوس میکنه کنارت دراز بکشه و اشتباهی رو سرت میشینه

از حق نگذریم توام گاهی ناخواسته داداش رو اذیت میکنی

وقتی دوست داری باهاش کشتی بگیری

وقتی دلت نمیخواد اسباب بازیهای مورد علاقه ات رو بدی بهش

وقتی اصرار داری باهاش بازیهایی بکنی که مناسب سنش نیس

 

با وجود همه ی اینها من میدونم که خیلی همدیگه رو دوست دارید

هیچکس مثل یک مادر نمیتونه احساس بچه هاش رو درک کنه

فقط و فقط خدا رو شکر میکنم برا بودنتون

با شما هر روزه من نوروزه


 




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : خاطرات, مادرانه
607
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

قسمت دوم: مهمانی های نوروزی

عشق مادر

عیده و دید و بازدید های نوروزیش!

و چقدر تو امسال خوب متوجه طعم شیرین عید دیدنی و عیدی گرفتن میشدی!

راستش اصلا منعت نکردم از خوردن شیرینی و شکلات

و با خودم گفتم بزار هرچقدر که دلت میخواد تو این سیزده روز شکلات بخوری

تا یک طعم شیرین از عید بمونه تو ذهنت

و البته شیرین تر از شکلات طعم عیدی هایی بود که میگرفتی

و یک راست مینداختیشون تو قلکی که باباجون چند روز قبل از عید برات خریده بود

پذیرایی از تموم مهمونامون به جز چند نفری که موقع اومدنشون سرگرم به چیزی شده بودی با تو بود!

وقتی زنگ در میخورد آیفون رو بر میداشتی و میگفتی:

عیدتون مبارک بفرمایید طبقه ی سوم

حتی وقتی باباجون در میزد!!!

چقدر روزهای اول سال شیرین گذشت به امید اینکه امسال تا آخرش شیرین بگذره...

تو مهمونی های امسال تا جایی که تونستم ازت عکس گرفتم

اینم چندتاییشون:

امیر عباس جون . تو که داری از کمدت میری بالا . محمد مهدی که داره از خوشحالی میرقصه

تو و یاسین جون و کوثر جون . مهمونی خونه ی دایی ابوالفضل

تو که تازه از خواب بیدار شدی و حسین جون.

تو و حدیث جون سرگرم بازی. ببخشید مزاحم شدم!!

تو و امیرجواد و حدیث و حسین مشغول تماشای آکواریوم . مهمونی خونه ی خاله سارا

تو کنار سفره ی هفت سین خاله منیژه

اون روز چندتایی عکس ازت انداختم تقریبا تو همین زاویه

که یکیش برنده ی جایزه ی اول سفره ی هفت سین شد

تو و حدیث جون وقتی اومده بودن عید دیدنی خونه ی مامانی. این عکس رو عمه عارفه ازتون گرفته

یک روز نهار مهمون باباجون دارچین

تو و علیرضا جون و داداش فسقلی . عید دیدنی خونه ی وحید

تو علی جون . عید دیدنی خونه ی خاله منیره

ایلیا و سحر جونی و غزل جونی که با اومدنشون حسابی خوشحالمون کردن

 

 




بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
606
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

قسمت اول: قبل از تحویل سال

بزرگ مرد کوچکم ایلیا

بهار نود و شش از راه رسید و من با کلی روز تاخیر اومدم تا برات بنویسم از روزایی که گذشت

روزهایی که شاد گذشت... روزهایی که پر از هیاهو و پر از عطر بهار گذشت...

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

از اول اسفند حال و هوای بهار کم کم تو خونمون سرک کشید...

از خریدای عید و تمیزکاری خونه

تا خوندن شعر ها و داستان های مربوط به نوروز برای تو

و چیدن سفره ی هفت سین

با ذوق فراوون تقریبا ده روز مونده به عید وسایل سفره هفت سین رو کم کم آماده کردیم

چقدر دلم میخواس امسال یک عدد حاجی فیروز میدیدیم تو کوچه و خیابون تا بهت نشون بدم

خیلی دلت میخواس حاجی فیروز رو ببینی

و همش  میگفتی باید حاجی فیروز بیاد تا عید واقعا شروع بشه...

هرچند سعی کردیم کارامون نمون برای روزای آخر اما با اینحال چند روز آخر پر از حرکت بود

گشتن تو خیابونا برای کامل کردن خریدامون

وقتی تو و داداش به محض پیاده شدن بابا میپریدین پشت فرمون تا مثلا رانندگی کنین

خرید ماهی قرمز برای تو و داداش

سبز کردن سبزه که چقدر سبز شدن اون دونه ها از نظرت شگفت انگیز بود

کامل کردن سفره ی هفت سینمون

رنگ کردن تخم مرغای سفره ی هفت سین

که عااااشق اینکار شدی و گفتی میشه همیشه قبل از خوردن تخم مرغا رو رنگ کنیم!!!!!

ایلیا جون کنار هفت سین قبل از رفتنمون به امامزاده

برای تحویل سال نو رفتیم امامزاده علی بن جعفر(ع)

که یه دنیا انرژی مثبت و حال خوش بهمون داد...

و آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و شش هجری خورشیدی




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : مهمونی ها, خاطرات, آموخته های جدید
605
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

اندر دل من مها دل‌افروز تویی

یاران هستند و لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز تویی




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : خاطرات
604
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیای من

ناب ترین حس زندگی من تویی

بهار که نزدیک می شود تپش های قلبم صد برابر میشود

هوا انگار بوی تو را میدهد

نفس که میکشم از تو لبریز میشوم

همین روزهای زیبا

چند روز مانده به حوالی بهارفهمیدم قرار است برای اولین بار زیباترین حس دنیا (مادر بودن) را تجربه کنم

نسیم بهاری مژده آمدنت را با خود آورد

و برای همیشه قدم هایت بوی بهار گرفت

زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده...




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
603
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیای من. عشق همیشگی مادر

همونطور که وجود تو بزرگترین نعمت زندگیمونه حضور داداش هم بزرگترین معجزه ی زندگیمونه...

خدا خودش میدونه که ثانیه ثانیه واسه داشتن شما دو تا شاکرم

نوزدهم اسفند یه روز فوق العاده اس

روزی که داداش محمد مهدی با قدم گذاشتن به زمین خانواده ی کوچیکمون رو چهار نفره کرد...

همیشه این روز مهم رو یادت بمونه

روزی که برادرت ... کسی که قراره پشت و پناهت باشه بدنیا اومد

برا داداش محمد مهدی دو تا جشن تولد گرفتیم

اونقدر منطقی و فوق العاده ای که سر سوزنی از خودت عکس العملی مبنی بر حسادت انجام ندادی

گاهی منطق فوق العاده ات شگفت زده ام میکنه!!

خیلی شاد و خوشحال به همه میگفتی تولد داداشیه

هرچند تو هم به اندازه ی داداش محمد مهدی هدیه گرفتی اون شب

اما به هرحال تولد اون بود!

واقعا ممنونم از همه ی اونایی که هوای دلت رو داشتن و یادشون بود مراقب دلت باشن...

هر دو تولد داداش خیلی شاد و صمیمی خونه ی مادر بزرگا برگزار شد

و تو هم سهم بزرگی در شاد کردن شب تولد داداش داشتی

الهی که همیشه تنت سالم باشه

همیشه کنار داداش باش پسرکم




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : مهمونی ها
602
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیای نازنینم

هفته ی گذشته آخرین جلسه ی کلاس ژیمناستیکت تو سال نود و پنج بود

جشن و اجرای تکی و گروهی و هدیه

کلاس های کانون هرچند بار آموزشی زیادی نداره و صادقانه بگم حرکات زیادی یاد نگرفتی

اما باعث شد تو کلاس بودن و پیروی از کلاس رو یاد بگیری

برنامه مون اینه که انشاالله تو سال جدید به آکادمی ببریمت تا هم مربیت بهتر باشه

هم از امکانات اونجا استفاده کنی...

 




بازدید : 12 مرتبه | موضوع : آموخته های جدید, خاطرات
600
تاريخ : شنبه 28 اسفند 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

عکس بازی...




بازدید : 8 مرتبه | موضوع : کارگاه خلاقیت
599
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

مثلا آتلیه اس!!




بازدید : 12 مرتبه | موضوع : مادرانه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 59 صفحه بعد