من و نی نی و باباش
من و نی نی و باباش
616
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

یه هوای خوب و یه عصر دل انگیز

و صد البته بهونه گیری آقا ایلیا که حوصله ام سر رفته

باعث میشه بریم پارک و گردش...

شاید جالب ترین تفریح اون روزت تماشای قورباغه ها بود

تا حالا یه قورباغه ی واقعی ندیده بودی

هوش میگفتی مثل قورباغه هاااااااای تو کارتن میمونه!!!!

و صد البته خاک بازی که هرکجا و تو هر شرایطی بزرگترین سرگرمیته!

فوتبال بابا و پسراش با میوه های کاج که رو زمین ریخته بود...




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : روزمرگی ها
615
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

وقتی از رشت مهمون اومده بود برای عمه زهراشون

تموم وقتی که اونجا بودیم با اونا گذروندی

حتی وقتی تو حیاط نشسته بودن دسته جمعی

یا وقتی که تصمیم گرفتن برن پارک گردش...

عمه زهرا تو رو با خودش برد و برای اولین بار سوار قلعه ی بادی شدی...

 

 

 

مرسی عمه زهرا

خاطره ی خیلی خوبی از اون روز برای ایلیا مونده...




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : خاطرات
614
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

پسرک بزرگم

ایلیای نازنینم حالا به یمن وجود داداش محمد مهدی بزرگتر از سنت شدی

هم تو مثل بزرگ تر ها رفتار میکنی و هم ما ناخودآگاه با تو مثل بزرگترا رفتار میکنیم

وقتی تو رو با بچه های هم سن و سالت مقایسه میکنم واقعا تعجب میکنم

این روزهای ما پر مشغله تر از قبل شده داداش محمد مهدی نیاز به توجه بیشتری داره

و کمتر وقت فراغتی میمونه برای نوشتن خاطراتتون

نگاهی گذرا میکنم به اردیبهشتی که گذشت...

 

این عکس جامونده برای روز پدر خونه ی عزیزه

همه با هم هماهنگ کردیم و سر یک ساعت خونه ی عزیز بودیم و بابایی رو غافلگیر کردیم

شن جادویی که هدیه ی جشن پایان ترم زمستانی کلاس ژیمناستیکته

خیلی دوس داری باهاشون بازی کنی منتها باید داداش خواب باشه تا خرابشون نکنه!

شماها خونه ی عزیز مشغول تماشای تلویزیونی

و داداشی که اینجا تازه یکی دو روزه کچلش کردیم

شاهزاده ی من آماده برای رفتن به مرکز فنی تهران

برای اولین آزمون زندگیش!!

البته خودت نمیدونی اون گفتگوها آزمون بود...

روزایی که قراره بریم خونه ی عزیز یا مامانی قبل از اومدن بابایی ها

میریم تو پارکینگ و تو و داداش یک دل سیر دوچرخه سواری میکنید

هفته ای چهار روز هربار یکی دو ساعت...

اونقدر خوب داداش رو سرگرم میکنی!! البته باید رو مودش باشی و خودت دلت بخواد!!!!!!

خوب وقتی تو حوصله نداشته باشی داداش رو سرگرم کنی و من کار داشته باشم

ناچارا تلویزیون جفتتون رو سرگرم میکنه

خوشتیپ مامان

اینم یه عکس از خوشمزه ترین بستنی دنیا چون خودت تنهایی رفتی خرید...

تنهایی سوار آسانسور شدی... از در رفتی بیرون... رفتی اون طرف خیابون

تا مغازه رفتی دو تا بستنی خریدی و همین مسیرو برگشتی

من از پشت پنجره نظارت میکردم و راستش صلوات میفرستادم!!

پسری دیگه! دلت میخواد مستقل باشی و بزرگ

 




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
613
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 8 مرتبه | موضوع : خاطرات
612
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

با توجه به آب و هوای شهرمون که زمستونایی با سرمای خشک و تابستونایی با گرمای وحشتناک داره

تنها فصلی از سال که میشه گشت و گذار کرد بهاره...

خصوصا اردیبهشت...

روزهای اردیبهشت همیشه خاصن و پر از تازگی

یه روز اردیبهشتی تو راه خونه ی عزیز




بازدید : 8 مرتبه | موضوع :
611
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

خونه ای که توش سه تا مرد باشه کم پیش میاد آروم باشه

همیشه صدای بازیهای پسرونه ی بابا و پسراش شنیده میشه

یه موقع هایی جیغ میکشن و میخندن

یه موقع هایی دعواشون میشه و قهر میکنن

پسرات هر چقدرم کوچیک باشن همیشه یار باباشونن و عاشق فوتبال

همیشه پوست خوراکیهای که خوردن رو زمین و رو کابینت افتاده

همیشه همینکه گرسنه میشن شروع میکنن به بد قلقی کردن

و تو باید یادت باشه که سه تا مرد داری که نباید شکمشون خالی باشه

لباسا رو که میشوری سه تا پیرهن تو سه سایز مختلف هست که باید اتو کنی

خونه ای که سه تا مرد توشه پر از زندگیه

خونه ای که سه تا مرد توشه هیچ وقت آروم نیس اما همیشه مملو از آرامش

خیالت راحت سه تا مرد مثل کوه پشتت وایستادن

خیالت راحت هیشکی نمیتونه بهت نگاه چپ بکنه

مردای خونه ی من!

بدون شما هیچم!

تا ابد برام بمونید...

 

به بهانه ی بیست و دوم فروردین

روز پدر

 




بازدید : 7 مرتبه | موضوع :
610
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیای من

این آخرین قسمت پست های مربوط به نوروز نود و شش

سیزده به در که روز طبیعت

امسال مامانی شون بخاطر حضور مادربزرگ باباعلی نمیتونستن از خونه برن بیرون

ما هم تصمیم گرفتیم سیزده به در رو کنار اونا تو خونه بگذرونیم

البته با توجه به شیطنت های تو و داداش محمد مهدی اینطوری منم راحت تر بودم

با اینکه تو حیاط خونه بود و محیط بسته بود دائم باید حواسم بهتون میبود

اون روز خیلی بهت خوش گذشت

صبح بازی با باباجون و داداش

ظهر هم جوجه کباب و آش رشته و بازی با امیرجواد جون

ولی عصر که میخواستیم برگردیم تو زمین بازی خوردی زمین و ...

این عکس رو یکی دو روز بعد ازت گرفتم

ورم پیشونیت خوابیده و زخم بینیت خوب شده

میون گریه میگفتی بریم پیش علی خالی (پسر خاله)

ما هم زنگ زدیم بهشون و اونا تو راه خونه ی عزیز بودن ما هم رفتیم اونجا و پارت دوم سیزده به در رو

با اونا گذروندیم...




بازدید : 11 مرتبه | موضوع : شیطنت ها, خاطرات
609
تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیای من عااااشق عکس گرفتن از خودت و دیگرانی

روزی ده بار باید حافظه ی گوشی رو خالی کنم بسکه از همه چی عکس میگیری

اینم چندتا از سلفی هات که نگهشون داشتم

من به فدای ژستت! آخه اخم بهت نمیاد بچه!

اینجا مثلا از من و داداش هم عکس گرفتی

راستی امسال عید یه مهمون ویژه هم داشتیم

انشاالله خوش قدم باشه برامون




بازدید : 11 مرتبه | موضوع : شیطنت ها
608
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

نوروز امسال تو و داداش کنار هم روزای شادی داشتید...

تو فوق العاده زیاد داداش رو دوست داری

محمد مهدی هم خیلی تو رو دوست داره

منتها روش های ابراز محبتش یه کم خاصه

ببخش پسرکم اگه گاهی که هیجان زده میشه موهات رو میکشه

ببخش پسرکم اگه وقتی تو رو میخواد ببوسه گاهی گازت میگیره

ببخش پسرکم اگه وقتی داری تی وی میبینی هوس میکنه کنارت دراز بکشه و اشتباهی رو سرت میشینه

از حق نگذریم توام گاهی ناخواسته داداش رو اذیت میکنی

وقتی دوست داری باهاش کشتی بگیری

وقتی دلت نمیخواد اسباب بازیهای مورد علاقه ات رو بدی بهش

وقتی اصرار داری باهاش بازیهایی بکنی که مناسب سنش نیس

 

با وجود همه ی اینها من میدونم که خیلی همدیگه رو دوست دارید

هیچکس مثل یک مادر نمیتونه احساس بچه هاش رو درک کنه

فقط و فقط خدا رو شکر میکنم برا بودنتون

با شما هر روزه من نوروزه


 




بازدید : 14 مرتبه | موضوع : خاطرات, مادرانه
607
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1396 | نویسنده : مامان فاطیما

قسمت دوم: مهمانی های نوروزی

عشق مادر

عیده و دید و بازدید های نوروزیش!

و چقدر تو امسال خوب متوجه طعم شیرین عید دیدنی و عیدی گرفتن میشدی!

راستش اصلا منعت نکردم از خوردن شیرینی و شکلات

و با خودم گفتم بزار هرچقدر که دلت میخواد تو این سیزده روز شکلات بخوری

تا یک طعم شیرین از عید بمونه تو ذهنت

و البته شیرین تر از شکلات طعم عیدی هایی بود که میگرفتی

و یک راست مینداختیشون تو قلکی که باباجون چند روز قبل از عید برات خریده بود

پذیرایی از تموم مهمونامون به جز چند نفری که موقع اومدنشون سرگرم به چیزی شده بودی با تو بود!

وقتی زنگ در میخورد آیفون رو بر میداشتی و میگفتی:

عیدتون مبارک بفرمایید طبقه ی سوم

حتی وقتی باباجون در میزد!!!

چقدر روزهای اول سال شیرین گذشت به امید اینکه امسال تا آخرش شیرین بگذره...

تو مهمونی های امسال تا جایی که تونستم ازت عکس گرفتم

اینم چندتاییشون:

امیر عباس جون . تو که داری از کمدت میری بالا . محمد مهدی که داره از خوشحالی میرقصه

تو و یاسین جون و کوثر جون . مهمونی خونه ی دایی ابوالفضل

تو که تازه از خواب بیدار شدی و حسین جون.

تو و حدیث جون سرگرم بازی. ببخشید مزاحم شدم!!

تو و امیرجواد و حدیث و حسین مشغول تماشای آکواریوم . مهمونی خونه ی خاله سارا

تو کنار سفره ی هفت سین خاله منیژه

اون روز چندتایی عکس ازت انداختم تقریبا تو همین زاویه

که یکیش برنده ی جایزه ی اول سفره ی هفت سین شد

تو و حدیث جون وقتی اومده بودن عید دیدنی خونه ی مامانی. این عکس رو عمه عارفه ازتون گرفته

یک روز نهار مهمون باباجون دارچین

تو و علیرضا جون و داداش فسقلی . عید دیدنی خونه ی وحید

تو علی جون . عید دیدنی خونه ی خاله منیره

ایلیا و سحر جونی و غزل جونی که با اومدنشون حسابی خوشحالمون کردن

 

 




بازدید : 8 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 59 صفحه بعد