من و نی نی و باباش
X
من و نی نی و باباش
587
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

نقطه ضعف منو میدونه و زل میزنه تو چشمام

قلبم از کار میفته انگار اون بالا رو ابرام

برقه تو چشاش چه نازه یجورایی بی نظیره

دلم من تا دنیا دنیاس پایه خنده هاش اسیره

ایلیای من

من فدای خنده هات

تو فقط بخند عزیزم

عمر و جون من برات




بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
586
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

چهاردهم دی ماه تولد حمیدرضا بود

که چون وسط هفته بود با کمی تاخیر جمعه برگزار شد...

چون ما معمولا جمعه ها از خونه بیرون نمیریم

اون شب به محض ورودمون مراسم شروع شد

اونقدر همه چی با سرعت بود و تو مبهوت بادکنک های پرنده بودی

که کمی دیر رسیدی به بخش مورد علاقه ات یعنی فوت کردن شمع ها...

شکر خدا شونزده تا شمع بود و رسید به تو فوت کردن چندتاش

 

و طبق معمول اولین مشتری دایی بهمن موقع تقسیم کیک خودتی

البته باید قسمتی از کیک که خودت انتخاب میکنی رو بهت بده...

موقع گرفتن عکس زیر یکدفعه ای یه فکر خبیثانه به سرت زد

و اون اینکه بیای گوشی رو از دست من بگیری و گوشی بازی کنی با بچه ها!!!

خلاصه که به زور چند لحظه موندی تو بغل بابا

و بعد هم گوشی رو از من گرفتی و تو و علی و علیرضا و نازنین و زهرا رفتید سراغ بازی!!

اینجوری شد که این آخرین عکس اون شب شد!!!

حمید رضا جان

تولدت مبارک




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : دوستای ایلیا
585
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : خاطرات
584
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیا جون

هفته ی گذشته یک همایش خانوادگی از طرف محل کار باباجون برگزار شده بود

گفته بودیم قراره بریم جشن

و تو طفلک شیرینم به هوای جشن حسابی شاد بودی و نمیدونستی

قراره حوصله ات سر بره از سخنرانی های طولانی

واقعا هم حق داشتی برنامه ها و صحبت های طولانی برای ما خسته کننده بود چه برسه به تو...

همش میپرسیدی پس کی میریم جشن

شکر خدا آخرین برنامه شون شاد بود و خنده رو آوورد رو لبت...

بالاخره شارژ شدی اونقد که تو سالن غذا خوری یه سره صحبت میکردی...

و البته جضور غزل جون و سحر جون که دیدنشون همیشه خوشحالمون میکنه...

 

اون شب تو سالن غذا خوری شیطنت های سحر کوچولو خیلی توجه ات رو جلب میکرد ...

حتی تو راه برگشت به خونه هم همش راجع بهش حرف میزدی

با خودم فکر کردم کاش فاصله سنی تو و داداش کمتر بود...

شب خوبی بودی ... همایش بهونه ای شد تا چهار ساعتی رو کنار دوستای خوبمون باشیم و خوش بگذرونیم




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : دوستای ایلیا
583
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

داشتم کتابات رو از کنار تختت جمع میکردم تا بزارم سرجاشون

محمد مهدی سرگرم عروسکایی که آویزون رو در کمده

و تو شادان و خوشحال اومدی تا از کمدت اسباب بازی برداره

محمد مهدی تا دید در کمد باز شده به سرعت برق و باد خودش رو به تو رسوند

لباست رو گرفت و تو رو از پشت سر کشید

هی تو رو میکشید و تو سعی میکردی ایستادگی کنی

و بالاخره تو رو انداخت زمین و خودش رفت جلو کمد

بخدا دیدن کاراتون تو خونه بمب انرژی

دوستتون دارم




بازدید : 2 مرتبه | موضوع :
582
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

به طور قطع هر آدمی یه اسباب بازی خواص و منحصر به فرد داره تو کودکیش

که بیشتر وقتش رو با بازی کردن با اون گذرونده

اسباب بازی خاص تو...

این سربازها و اسباب بازیهای ریز مجموع اسباب بازیهای هستن که تو بیشتر وقتت رو با اونا بازی میکنی

وقتایی که کار خوبی میکنی و میپرسیم جایزه چی میخوای

اولین انتخابت شیر عسل و بعد سربازه

اما بین همه ی سربازا اون دو تا که جلو وایستادن واست خواصن

دو سالی میشه که داریشون چهار تا بودن و این دو تا باقی موندن

هر مهمونی و گردشی که رفتی با خودت بردیشون

الان دیگه خیلی فرسوده شدن و دائم دست و پاشون جدا میشه

اما با اینحال فقط دوست داری با اونا بازی کنی

گفتم لااقل یه عکس برات بزارم ازشون تا وقتی بزرگ شدی راحت تر یادآوری شه برات




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : خاطرات
581
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

سلفی تو و داداش یواشکی

وقتی آماده شده بودیم که بابا بیاد دنبالمون بریم بیرون

تا من لباس بپوشم

گوشی رو گرفتی و آووردی از خودت و داداش سلفی گرفتی

وای که دلم میخواس فدات شم موش کوچولوی من

بعدش گوشی رو ازت گرفتم و ازتون عکس گرفتم




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : خاطرات
580
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

من فدای ژست و حس و حال و هوای مردونه ات

چقدر دوس داری مثل باباجون باشی




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : مادرانه
579
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

کلاه ایمنی مال بابایی

همینکه تو کمد دیدیش گذاشتی رو سرت و گفتی آتش نشان شدم

دایی گفت نخیر مهندس شدی و بعد با گوشیش یه عکس ازت گرفت

وقتی دایی رفت گفتی اما من آتش نشان شدم!




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
578
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

دقیقا نمیدونستم برای این پست چه اسمی انتخاب کنم

لغت دان .... کسی که زیاد لغت میدونه!

خیلی دوست داری کلمه های جدید یاد بگیری

و هر کلمه ی جدیدی میشنوی معنیش رو میپرسی و سعی میکنی تو مکالماتت ازش استفاده کنی

حالا منبع این کلمه های جدید ممکن هر چیزی یا هرکسی باشه

من و بابا و اطرافیان و کتاب هات پاستوریزه ترین

و تلویزیون و انیمیشن های دوبله شده متاسفانه بدآموزترین

نمیدونم چرا تو دوبله انیمیشن ها فکر میکنن اگه از کلمات توهین آمیز استفاده کنن بانمک تره!!

خوشبختانه وقتی بهت میگیم کلمه ای خوب نیس دیگه اونو بکار نمیبری

و اما کلمه های قشنگ زیادی هست که با گفتنشون دلم میخواد قورتت بدم

یه زحمتی میکشی؟

یه لطفی میکشی؟

با اجازتون؟

نظر شما چیه؟

سلام عرض میکنم

خداحافظ همگی

و خیلی کلمه های دیگه که یادم نیس

.....

یه روز خونه ی عزیز بودیم و تو داشتی با بادکنکات بازی میکردی و نون میخوردی

من تو آشپزخونه مشغول بودم

چشمت به گوشیم افتاد به داداش حمید گفتی

یه زحمتی میکشی یه عکس یادگاری ازم بگیری؟!

عکست ...

و حضار که میخواستند قورتت بدن...

 




بازدید : 2 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد