من و نی نی و باباش
من و نی نی و باباش
591
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

عزیزکم

میدونی قشنگترین دسته گل دنیا رو تو برام گرفتی!!

میدونی هیچ وقت دسته گلی به این قشنگی از کسی هدیه نگرفته بودم؟!

ایلیا نازنینم

خیلی قشنگه که پسر کوچولوت بگه مامان میخوام غافلگیرت کنم چشمات و ببند!

و بعد وقتی چشمات رو باز میکنی یه دسته گل جلو روت بگیره

دسته گلی که خودش درست کرده

خیلی دوستت دارم پسرک شگفت انگیزم




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
590
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیا جون

بین نوه های عزیز تو علیرضا و علی (به قول تو علی خالی) که سن و سالتون نزدیک بیشتر همبازی هستید

برا همین طوری برنامه ریزی کردیم تا روزایی که خونه ی عزیز هستیم

با هم باشیم که بتونید شما سه تا بازی کنید

چون بطور معمول هفته ای دو روز همدیگه رو میبینیم کمتر میریم خونه ی همدیگه

و به لطف حضور عزیزشون بیشتر اونجا همو میبینیم

اما چند روز پیش کلید کردی که بریم خونه ی علیرضاشون

و اینگونه شد که برا شام رفتیم خونه ی دایی

اون شب اونقدر بازی کردی که آخر شب تو خونه ی دایی نشسته چرت میزدی

حتی نیومدید سر سفره تا غذا بخورید و از در و دیوار باالا میرفتید

سفارش دادی برا تو و داداش هم از این تخت ها بگیریم!!!

انشاالله وقتی بزرگتر شدید!!




بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
589
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

طبق رسم و رسوم دوستانه مون که تقریبا هر فصل خونه ی یکی دوره داریم

این بار خونه خاله سمیرا یا بهتره بگم سایدا جون بودیم

جمع شلوغ و شااد شما ما رو هم سرحال آوورده بود

تو و غزل و سایدا جون همبازی های خوبی هستید

غزل جون چون باید میرفت دندون پزشکیکمی زودتر رفت

از مهمونی اون روز همین رو بگم که اونقدر قشنگ و زیاد با سایدا جون بازی کردی

که وقتی اومدیم تو آسانسور تا برگردیم خونه گفتی وای چقدر خوش گذشت!




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : دوستای ایلیا
587
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

نقطه ضعف منو میدونه و زل میزنه تو چشمام

قلبم از کار میفته انگار اون بالا رو ابرام

برقه تو چشاش چه نازه یجورایی بی نظیره

دلم من تا دنیا دنیاس پایه خنده هاش اسیره

ایلیای من

من فدای خنده هات

تو فقط بخند عزیزم

عمر و جون من برات




بازدید : 7 مرتبه | موضوع :
586
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

چهاردهم دی ماه تولد حمیدرضا بود

که چون وسط هفته بود با کمی تاخیر جمعه برگزار شد...

چون ما معمولا جمعه ها از خونه بیرون نمیریم

اون شب به محض ورودمون مراسم شروع شد

اونقدر همه چی با سرعت بود و تو مبهوت بادکنک های پرنده بودی

که کمی دیر رسیدی به بخش مورد علاقه ات یعنی فوت کردن شمع ها...

شکر خدا شونزده تا شمع بود و رسید به تو فوت کردن چندتاش

 

و طبق معمول اولین مشتری دایی بهمن موقع تقسیم کیک خودتی

البته باید قسمتی از کیک که خودت انتخاب میکنی رو بهت بده...

موقع گرفتن عکس زیر یکدفعه ای یه فکر خبیثانه به سرت زد

و اون اینکه بیای گوشی رو از دست من بگیری و گوشی بازی کنی با بچه ها!!!

خلاصه که به زور چند لحظه موندی تو بغل بابا

و بعد هم گوشی رو از من گرفتی و تو و علی و علیرضا و نازنین و زهرا رفتید سراغ بازی!!

اینجوری شد که این آخرین عکس اون شب شد!!!

حمید رضا جان

تولدت مبارک




بازدید : 8 مرتبه | موضوع : دوستای ایلیا
585
تاريخ : جمعه 24 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : خاطرات
584
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

ایلیا جون

هفته ی گذشته یک همایش خانوادگی از طرف محل کار باباجون برگزار شده بود

گفته بودیم قراره بریم جشن

و تو طفلک شیرینم به هوای جشن حسابی شاد بودی و نمیدونستی

قراره حوصله ات سر بره از سخنرانی های طولانی

واقعا هم حق داشتی برنامه ها و صحبت های طولانی برای ما خسته کننده بود چه برسه به تو...

همش میپرسیدی پس کی میریم جشن

شکر خدا آخرین برنامه شون شاد بود و خنده رو آوورد رو لبت...

بالاخره شارژ شدی اونقد که تو سالن غذا خوری یه سره صحبت میکردی...

و البته جضور غزل جون و سحر جون که دیدنشون همیشه خوشحالمون میکنه...

 

اون شب تو سالن غذا خوری شیطنت های سحر کوچولو خیلی توجه ات رو جلب میکرد ...

حتی تو راه برگشت به خونه هم همش راجع بهش حرف میزدی

با خودم فکر کردم کاش فاصله سنی تو و داداش کمتر بود...

شب خوبی بودی ... همایش بهونه ای شد تا چهار ساعتی رو کنار دوستای خوبمون باشیم و خوش بگذرونیم




بازدید : 5 مرتبه | موضوع : دوستای ایلیا
583
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

داشتم کتابات رو از کنار تختت جمع میکردم تا بزارم سرجاشون

محمد مهدی سرگرم عروسکایی که آویزون رو در کمده

و تو شادان و خوشحال اومدی تا از کمدت اسباب بازی برداره

محمد مهدی تا دید در کمد باز شده به سرعت برق و باد خودش رو به تو رسوند

لباست رو گرفت و تو رو از پشت سر کشید

هی تو رو میکشید و تو سعی میکردی ایستادگی کنی

و بالاخره تو رو انداخت زمین و خودش رفت جلو کمد

بخدا دیدن کاراتون تو خونه بمب انرژی

دوستتون دارم




بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
582
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

به طور قطع هر آدمی یه اسباب بازی خواص و منحصر به فرد داره تو کودکیش

که بیشتر وقتش رو با بازی کردن با اون گذرونده

اسباب بازی خاص تو...

این سربازها و اسباب بازیهای ریز مجموع اسباب بازیهای هستن که تو بیشتر وقتت رو با اونا بازی میکنی

وقتایی که کار خوبی میکنی و میپرسیم جایزه چی میخوای

اولین انتخابت شیر عسل و بعد سربازه

اما بین همه ی سربازا اون دو تا که جلو وایستادن واست خواصن

دو سالی میشه که داریشون چهار تا بودن و این دو تا باقی موندن

هر مهمونی و گردشی که رفتی با خودت بردیشون

الان دیگه خیلی فرسوده شدن و دائم دست و پاشون جدا میشه

اما با اینحال فقط دوست داری با اونا بازی کنی

گفتم لااقل یه عکس برات بزارم ازشون تا وقتی بزرگ شدی راحت تر یادآوری شه برات




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : خاطرات
581
تاريخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | نویسنده : مامان فاطیما

سلفی تو و داداش یواشکی

وقتی آماده شده بودیم که بابا بیاد دنبالمون بریم بیرون

تا من لباس بپوشم

گوشی رو گرفتی و آووردی از خودت و داداش سلفی گرفتی

وای که دلم میخواس فدات شم موش کوچولوی من

بعدش گوشی رو ازت گرفتم و ازتون عکس گرفتم




بازدید : 6 مرتبه | موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 57 صفحه بعد